تشکر دوباره آقای محمدرضا بابت وقتی که می ذارید و خوب راهنمایی می کنید..
بله درست می گید. راستش حقیقت اینه که من خودم هنوز ثبات در تصمیماتم ندارم. درواقع هیچوقت این ثبات رو نداشتم. من همیشه توی تصمیماتم منتظر تایید دیگران هستم تا بتونم تصمیم قاطع بگیرم.
یعنی اینطور هست که اگه چند نفر بهم بگن فلان تصمیمت اشتباهه، من قبول می کنم و اگه حتی بلافاصله بعدش بهم بگن نه تصمیمت یا کاری که می خوای انجام بدی خوبه، من دوباره نظرم عوض می شه. یعنی همیشه همسو با نظرات بقیه بودم.
مثلاً من سر کارهایی که تا حالا می رفتم، اگه اطرافیان می گفتن کارت خوبه و خدا رو شکر کن، منم خیلی راضی بودم و کارم رو دوست داشتم. ولی بعضی های دیگه که بهم می گفتن که شغلت خوب نیست و بگرد دنبال یه کار دیگه، روی من اثر می ذاشت و واقعاً فکر می کردم شغلم خیلی بده..
یا یه مثال دیگه اینکه، وقتی خواستگاری میومد، اگه بهم می گفتن خوبه و مورد مناسبیه، منم نظرم مثل بقیه می شد، و اگه بهم می گفتن خوب نیست، منم قبول می کردم. یعنی درواقع هیچوقت خودم تصمیم قاطع نگرفتم و بیشترِ تصمیماتم متاثر از نظرات بقیه بوده.
و این موردها توی همه تصمیماتم بوده همیشه.. و درواقع تصمیمات من تاحالا، اکثراً تصمیمات دیگران بوده
و فکر می کنم این اخلاقم بیشتر شبیه به مادرمه. یعنی مادرم که تحت تاثیر نظرات اطرافیان قرار می گیره، منم تحت تاثیر قرار می گیرم و نظراتم عوض می شه.
ولی باز هم می بینم که این خصلت در من بیشتره. یعنی مادرم خیلی مثل من نیست.. و شما درست گفتید، فکر می کنم به خاطر کم بودن اعتماد به نفس من باشه.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)