من بعد گذشت حدود چهار ماه صدای عمادمو ، عشقمو شنیدم . احساس می کنم پاهام رو زمین نیست . امروز می خواستم زنگ بزنم باهاش صحبت کنم . شماره شو هم 2-3 بار گرفتم ولی تماس برقرار نشد ، منم چون دو دل بودم دیگه زنگ نزدم . یعنی فکر می کردم اگه زنگ بزنم هم جوابمو نمیده . خودش نیم ساعت بعدش بهم زنگ زد . قلبم داشت از کار میفتاد . گفت کارم داشتی ؟ منم گفتم فقط میخواستم صداتو بشنوم . هیچی نگفت ... تو این یک ماه چند بار ساعتای دو سه ی شب واسش اس ام اس فرستاده بودم . گفت میشه یه خواهشی بکنم شبا بهم اس ام اس ندی اگه زندگی منو دوس داری و نمی خوای خرابش کنی اگه خواستی بهم اس ام اس بدی روز بده !!! گفتم دروغی که خودتم باورش نمی کنی نگو . گفت تو دوس نداری باور نکن ولی هیچکس نمی دونه (منظورش دختردایی ش بود که من دورا دور باهاش رابطه دارم ) گفتم یعنی مامان باباتم ؟؟؟ گفت چرا دیگه فقط خونواده ی خودمون . خبر نداره که من با مامانش حرف زدم . گفتم چه راست چه دروغ من تمام سعیمو می کنم کاری رو بکنم که تو میخوای . هنوز صمیمیت رو تو صداش حس می کردم ، باهام سرد نبود . فقط 2 دقیقه باهاش حرف زدم و بعدش یک ساعت گریه کردم . چقدر دلم براش تنگ شده بود برای حرف زدنش حتی دروغ گفتنش ...