مرسى فكور عزيز:
بله حتى پروانه كسب شوهرم هم به اسم مادرش هست تا به امروز، ك خوشبختانه باهم مغازه اى خريديم تو مركز شهر، سه دانگ به اسم من و سه دانگ ابشون، و قراره بره اونحا همسرم كار كنه، و فك مكينم شايد شايد كمى اين دور بودن بهم كمك كنه، شايدم برعكس شه و عذاب وجدانش بيشتر شه مسبت به ايشون، اما بازم سعى ميكنم اميدوارانه نگا كنم.
و اينكه ايشون كارمنده، اما كل حقوقشو ميدم به شوهزم و دوباره ازش پول تو جيبى ميگيره، كلا همه چيزشون باهم درهمه، برعمس اينكه خيلى با من حساب كتاب داره شوهرم با مادرش همه چيش يكيه. ماشينش با مادوش مشتركه و مال من جداس.
من نميدونم ايشون چكار ميكنه، دوباره دوماد ايشون همينقدز براش وقت ميذاره، شوهزش همينقدر روش وقت ميذاره،واقعا خييلى دقت مسكنم ازش ياد بگيرم اما نميشه. خيلى زيون داره، در باطن كار ديگه اى ميكنه اما خيييلى زبون ميريزه، برخوردش با هركسى فرق داره، با شوهرش مثلا با دعوا حق ميگرفت، اما ار پسرش با مظلوم نميايى، خيلى پيچيدس كاراش.
ايداى عريز، اينكه كه ميگى از مادرشون كمك بگيرم، خودش ميدونه قضيه وو، با ديت پس ميزنه با پا پيش ميكشه، من كاملا متوجه ميشم چقد ذوق ميكنه ازين قضيه، يا اسنكه چقد به همسرم مشاوره ميداد ك دايى خوبى براى اين بچه ها باش، تو الان مرد خونه اى و بايد جاى بابارو براى اينا پر كنى. در طاهر هميشه ميگه برين دنبال زندگيتون نگران من نباشين، اما بعد با مثال زدن از فلان پسر فاميل به همه ياداور ميشه ، بايد اينجورى باشى. و دايم خوزشو وابسته نشرن ميده و اينكخ چقد افتخار ميكنه به پسرش، اينمه تا تنها ميشم گرين ميكنم، دلم ميگيره.
و اينكه من فك ميكنم ٦٠ درصد همسرم مقصره، من مادراي زيادى ديدم فبلم بازى ميكنن اما خب خود پسر هميشه هواى هردوطرف رو داره.
همسر من حلاف ميل خونوادش، دانشگاه تهران رو با رتبه دو رقمى ش ول كرد و اومد تا كنار خونوادش باشه و اينجا تو مزخرفترين دانشگاه دوس خوند، اونجا كه كسى موافقش نبود!!
به نظرم هيچ مادرى ازين وضع بدش نمياد و با دست خودش خرابش نميكنه.
بى نهايت عزيز، حتى به بچه نميتونم فكر كنم، فقط كاش به قول ايدا جان بتونم شرطى بذارم ك هروق مستقل شدى و اين وابستگيهات كم شد و كمنارت حس امنيت داشتم ، بهش فك ميكنم.به جاى اينكه قصيه رو موكول كنم به بعد. نميخوام بچه اى ورو بيارم ك هم خودش اذيت شه، هم كورسوى اميدم ك شايد شايد روزى بتونم بارمو ببندم و جدا شم هم از بين بره به خاطر اون بچه.
شوهرم هم بيشتر دليلش براى بچه پابند كردن من به زندگيه.
مرسى زن ايرانى، ايشون وابستگيش درين حده كه فكر ميكنه اگر بريم سفر و مادرش نياد، در حقش ظلم شده، يه حس عذاب وجدانى دويلفت ميكنن عم خودش هم خواهرش از مادوشون، ك شوهر من چون وابسته م هست اوضامون بدتره.يا اينكه دايم شعارش اينه، به مادرم خدمت ميكنم تا ازم راضى باشهرو خير ببنينم، من هم مخالف خدمتش نيستم، اما ازيت وضع زندگى ك اون شخص اول زندگيشه بيزارم.
مشكل اينه خودم ذره اى اين حالتهارو ندارم، و مادوم كاملا بى توقع و مستقل، من هم هيييچ وابستگى ندارم، بواى همين كاراش به نظرن چندش اور مياد.
تنها وراهشو اين ميبينم از قضيه بچه استفاده كنم، نظر شما چيه؟
واينكه من الان خيلى به خودم ميرسم، هميشه تو فاميل جزو ادماى خوش لباسم، خونه مرهميشه مرتبه و نمحوام از خودم تعريف كنم اما هرجا كسى نظر سليقه اى بخواد با من مشورت ميكنه، كلاسهاى نقاشيم پا گرفته و از كارم خيلى لذت ميبرم، منظور از خىدم غافل نيستم و خودم وو خياى دوس دارم اخيرا :)؛)؛)
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
ویرایش توسط Somebody20 : دوشنبه 03 اردیبهشت 97 در ساعت 14:56
علاقه مندی ها (Bookmarks)