حال . هوایم چو بهاری است که زمین زیر پایش، مورچه گان سر از زمین برون آورده اش، خاک زنده شده اش، درختان شکوفه اندود اش و زنبور های در حرکتش را میبیند و می چشد این حلاوت شیرین را.
ببار ای باران رحمت، ببار که میشوری و میبری، ببار که بارش ات مرا از غفلت ناسپاسی نعماتت بدور میکند. ببار که شاید این غم و اندوه زمینی ام را بزداید و شاید بتوانم آن لباس اخروی ات را که در گنجیه های خاک گرفته است بیابم.
ای بهار، منم آن حب قندیل بسته به زمینه زمینی، منم آن که دلش پرواز می خواهد و پرواز. کجایی ای پرنده پرواز تا در این بستان بهاری طنین پر زدن و اوج گرفتن را برایم بسرایی؟
می بینی؟! تو همان پرنده ققنوسی که طنین سازت را همه در همه جا میشنوند، مگه بهارت همان پرنده پرواز ما نبود؟ پس ما را چه شده که پرواز را نمی بینم، ما را چه شده که تو را نمی بینیم؟
می خواهم پرده های زمین ات را کنار بزنم، میخواهم نسیم بهاری ات را بیش از بیش حس کنم، مبادا ترس و دلهره از صاعقه های زمینی ات مرا از این نسیم بهاری محروم کند؟
پس ببار ای باران، پس باش ای بهار همیشه بهار من............................








علاقه مندی ها (Bookmarks)