سلام دو.ستان فک کنم همتون مشکل منومیدونین.
خلاصه وار با یه اقایی دوست بودم دوسال عاشقش بودم و اونم دوسم داشت و چون سابقه داشت و اخلاقش بد بود و خلی تهدید میکرد و برام محدودیت درست کرده بود قطع رابطه کردم.
سخت بود اما هرجور شده تونستم خودمو نجات بدم.
خب من دوسال باهاش دوست بودم بخوایم نخوایم هنوز دوستش دارم یاد خاطراتمون میفتم اما به خاطر مصلحت جفتمون جلوی احساسمو میگیرم.
اونم هر چند روز یک بار به یه بهونه ای زنگ میزنه که یا جواب نمیدم یا میدم مامانم صحبت میکنه تا یه وقت باز ترغیب نشه کار خطرناکی کنه.
اما مشکل من چیه
من یه دختر عمو دارم که خیلی حسوده تو یه محل هستیم و اون اقارو میشناسه همش میخواد راجبش حرف بزنه و میدونه باهاش دوست بودم
ما چند روز پیش با خونواده هامون (خوانواده پدیریم که میشن دو تا عموهام با بچه هاشون و ما و عمم و بچه اش) خونه مادربزرگم جمع بودیم.
من پسر عموم قبلا دوسم داشته ولی الان خداروشکر با یه دختریه و خیلیم دوست دارن همو منم با دختره آشنا کرده از شبکه های اجتماعی ولی خب پسر عموم با اون پسره که دوست بودم باهاش دعوا کردن و کتک کاری خیلی شدید که باعث شده دوست پسر قبلیم به شدت روش حساس باشه.
یعنی این که ما بریم جایی و اینا خیل حساسه که پسرعموم نباشه
دخترعموی من چون خبرچینه نمیدونه پسرعموم دوست دختر داره و بهش نگفتیمو
ما اونجا پیش هم نشسته بودیم پسرعموم عکساشو نشون میداد یهو دیدیم دوست پسر قبلیم بهم اس داد که بیچارت میکنم منو بخاطر پسرعموت پیچوندی من تعجب کردم از کجا فهمید ما پیش همیم که رفتم مووعو به عمم تعریف کردم اونم گفت مهسا(دخترعموم) همش تو گوشیه بذار من بپامش
که بعله عمم نامحسوس رفت بالا سر گوشیش دید داره امار منومیده به دوست پسر سابقم.
بعد عمم و مادربزرگم چون منوخیلی دوست دارن و باهاشون راحتم درجریانن که اون پسره رو دوست دارم و چرا تموم شد و اون زندان رفته و قابل پیش بینی نیست و ...
خیلی عصبانی شدن و گفتن الکی بزن زیر گریه و بگوداره با عشق من حرف میزنه مام بیایم بگیم فهمیدیم و دعواش کنیم.
منم واقعا ناراخت بودم و حسودیمم شده بود یهو زدم زیر گریه و دادو بیداد که ای مردمو
مادر مهسا هم فهمید و هی میخواس جمعش کنه
مامان من و مادربزرگم و عمم هم مهسارو دعوا کردن و مهسا پاشد رفت بیرون.
بعد دیدیم که دوست پسر سابقم که من و مامانم هی تلاش میکردیم اروم تمومش کنیم و به دهیچ کدوممون اسیب وارد نشه اومده جلو در مامانبزرگم که به من گفتن اهمیت نده و زنگاشم جواب نده ولی من بهش گفتم موضوع رو انم باور نمیکرد و میگفت بلخره میکشمت.
تا امروز که داشتم صب میومدم دانشگاه دیدم جلوی درمونه باهاش حرف زدم و سعی کردم موصوع رو بخوابونم و ارومش کنم.
مهسا هم حالا همه مارو بلاک کرده ولی شب یلدا دعوتن
من چ رفتاری از خودم نشون بدم بهش چون حس میکنم بازم امار منو میده بهش








علاقه مندی ها (Bookmarks)