سلام.
ممنون آقا حامد.
راستش ما در کل زندگی خوبی داریم. هم بابا هم مامان خیلی شریف و زحمتکش بودن و هستن. و میدونم به هر دوشون خیلی مدیونم. فقط فکر کنم کمالگرایی شدید بابا، هیچوقت بهش اجازه نداده راضی باشه. بعد ما هم میمونیم که خب باید دیگه چیکار کنیم بابا احساس خوبی داشته باشه؟
بابا تمام عمرش زحمت کشیده. از بچگی کار کرده. من صد در صد مطمینم لقمه حلال اورده برای ما. اهل هیچ چیز منفی هم نبوده و نیست. حساس و عاطفی هم هست اما زیاد اهل بروزش نیست. دل نازک هم هست و زودرنج.
من خیلی دلم میخواد دیگه اینقدر نگرانی و غم و فکر رو کنار بذاره. دلم میخواد دیگه برسه به دل خودش. چون هیچوقت چیزی برای خودش نخواسته. نه مامان، نه بابا. هیچ کدوم هیچ وقت چیزی برای خودشون نخواستن. دلم میخواد یکم به فکر خودشون و دل خودشونم باشن. دلم میخواد بتونم کاری کنم اسوده خاطر باشن و ارامش و شادیشون رو ببینم. ولی نمیدونم چرا هر کاری میکنم باز بی فایدست.
البته بابا با من صمیمی تر از بقیه است. چون من زیاد بهش محبت میکنم( که البته با اون چند تا دعوا فکر کنم زدم همه رو نابود کردم)، ولی گاهی یه محبتهایی بروز میده. مثلا اون هفته که اعصابم خرد بود از استاد و رسیده بودم خونه، رفت برام چایی اورد و گفت دیگران چایی اوردند و ما خوردیم، حالا ما چایی بیاریم و دیگران بخورند. (منظورش من بود که همیشه از سر کار که میومد براش چایی و میوه میبردم). همین محبتهاش برای من خیلی شیرینه. و واقعا هم بابام رو دوست دارم و بهش افتخار میکنم. ولی دلمم میخواد نگران و افسرده و ناراضی نباشه. دلم میخواد شاد و راصی ببینمش.
راستی استادم هم بگیر نگیر داره. یه روز حرص میده، یه روز مثل باباها دل نگرانه و هوامو داره. الان تهرانم برای یه تست نمونه ها. زنگ زده میگه رسیدید؟ مواظب خودتون باشید، پول لازم شد بگید بریزم براتون به حسابتون و....
خلاصه منم این مدل دلسوزی هاش رو که میبینم، حرص دادناش یادم میره.
کلا من از همون اول دبستان عاشق معلم ها و استادام بودم. ادم تودلش معلم و استادهاشو خیلی دوست داره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)