
نوشته اصلی توسط
Mvaz
سلام
همسرتون با یه انگیزه ای ازدواج کرده حالا یا به اون هدف رسیده و براش تکراری شده و تلاشی برای ادامه نمیکنه، یا از رسیدن به اون حس یا انگیزه یا هدف نا امید شده.
هر انسانی برای پیشرفت و تغییر نیاز به انگیزه داره، تا اون انگیزه را به خواست و طلب تغییر بده و برای رسیدن بهش تلاش کنه.
چیزی که معلومه، همسرتون تو قسمت اول گیر کرده! یا نمیدونه حقیقت زندگی چیه! یا میدونه چیه و انگیزه لازم رو نداره! و دقیقا در نقطه مقابل همسرتون شما قرار دارین، که به مرحله خواست و تلاش رسیدین و عدم هم طبقه بودن شما و همسرتون تو این زمینه باعث شده تلاش هاتون بی ثمر باشه و نا امید بشید.
به نظرم باید تلاش هاتون رو به سمتی ببرید که ریشه مشکلات همسرتون در چیه، تا به عمق همسرتون نفوذ نکنید، امکان نداره بتونید ظاهرش یا یک رفتارش رو تغییر بدین.
گزینه بعدی اینه که شما هم باید یک محدوده پذیرش از رفتار های همسرتون ترسیم کنید و با یک حداقلی برید جلو و نه یک همسر ایده آل که فکر میکنم این موضوع رو خودتون بهش رسیدین و در لابلای صحبت هاتون بهش اشاره کردین.
تا حالا با همسرتون شاد نبودین، احساس رضایت همسرتون رو بیشتر کجا ها حس کردین، از اساس همسرتون یک فرد سلطه جو هست یا خیر؟ در زندگی به دنبال چی هست؟ هدف های زندگی اش چیا هستن؟ آیا شما رو به عنوان مکمل خودش پذیرفته؟ شما رو در کنار رسیدن به اهدافش چه طور دیده؟
یکی از راه ها هم میتونه صحبت در زمینه بچه باشه، که نظر اون چیه درمورد فرزند آوری؟ شما رو چه طور مادری میبینه؟
وجه اشتراک هاتون تو چه زمینه هایی هست؟ با توجه به اینکه هر دو کارمند هستین، نظر ایشون در مورد هزنیه کرد و سهم مالی شما از زندگی چیه؟ راضی کننده اش هست یا نه؟
همه اینه سوالاتی هست که باید از خودتون بپرسید تا بتونید به ریش موضوع پی ببرید!
به نظر من یک مشاور حاذق بیشتر بتونه بهتون کمک کنه تا بهتر بشناسیدش. اینجور که معلومه مشاور خوبی ندارید که بهتون گفته شما تا همین الانش هم زیادی تلاش کردی.
من نظرم این هست از مدیر همدردی کمک بگیرید.
خیلی ممنونم از وقتی که گذاشتین و توجهی که داشتین
من تقزیبا بطور کامل می دونم ریشه مشکلات ایشون چیه. ایشون کودکی خوبی نداشته و مورد تنبیه بدنی قرار می گرفته. پدر و مادرش رابطه بدی با هم داشتن. توی فرهنگشون به زن بها داده نمیشه و اونو جنس ضعیف و ضعیفه می دونن و عروس رو خدمتکار خانواده پدری و بله قربان گوی محض شوهر. مادرشون بخاطر کمبود توجهی که از سمت همسرش داشته شدیدا می خواد پسراشو به سمت خود بکشونه و توجه صددرصدی اونارو داشته باشه و این باعث شده به اصطلاح بند ناف روانی پسرها هنوز متصل به مادر بمونه. پدر انتظارات بیجا و همیشگی از پسرها داره و ....
پذیرش از رفتارهای همسرم داشتم. ولی پذیرش صددرصدی نمی تونم داشته باشم. قبول کنید که پذیرش اگه از حد خودش بگذره چیزی جز بردگی نیست. من باید خودم رو فراموش کنم تا بتونم تمام انتظارات و رفتارهای ایشون رو بپذیرم.
البته یه توضیحی بدم. مشاور به من نگفت که من همه تلاشم رو کردم. اتفاقا گفت یه مدت باید طبق نظر ایشون عمل کنم. ایشون گفتن تو خیلی بزرگواری کردی که به خانواده ها چیزی نگفتی نه اینکه همه تلاشتو کردی.
من به چه قیمتی باید زندگیمو نگه دارم؟ نمی دونم سوالمو چطوری بپرسم. من توی این زندگی آرامش ندارم. اون چیزی نیست که من می خواستم. نمی خوام اینطور ادامه بدم. من دارم از خودم فاصله می گیرم. اعتماد به نفسمو از دست دادم. بارها تحقیر شدم. شخصیتم خورد شده.
من همینارو به مشاور هم گفتم و ایشون گفتن راهش اینه که همسرت تغییر کنه. و اونم تا خودش نخواد نمی تونه. هر چند من همسرم رو خوب میشناسم. اون حاضر نیست باورهای چندساله و ذهنیت به نظر من خرابشو بصورت ریشه ای و بخاطر زندگی با من تغییر بده.
حالا می خوام بپرسم بالاخره اگه همسرم نخواد تغییر کنه من چکار باید یکنم؟
آیا شما کسی رو می شناسید که تونسته باشه عصبانیتش رو درمان کنه؟ یا باورهاشو تغییر بده؟
- - - Updated - - -

نوشته اصلی توسط
Mvaz
سلام
همسرتون با یه انگیزه ای ازدواج کرده حالا یا به اون هدف رسیده و براش تکراری شده و تلاشی برای ادامه نمیکنه، یا از رسیدن به اون حس یا انگیزه یا هدف نا امید شده.
هر انسانی برای پیشرفت و تغییر نیاز به انگیزه داره، تا اون انگیزه را به خواست و طلب تغییر بده و برای رسیدن بهش تلاش کنه.
چیزی که معلومه، همسرتون تو قسمت اول گیر کرده! یا نمیدونه حقیقت زندگی چیه! یا میدونه چیه و انگیزه لازم رو نداره! و دقیقا در نقطه مقابل همسرتون شما قرار دارین، که به مرحله خواست و تلاش رسیدین و عدم هم طبقه بودن شما و همسرتون تو این زمینه باعث شده تلاش هاتون بی ثمر باشه و نا امید بشید.
به نظرم باید تلاش هاتون رو به سمتی ببرید که ریشه مشکلات همسرتون در چیه، تا به عمق همسرتون نفوذ نکنید، امکان نداره بتونید ظاهرش یا یک رفتارش رو تغییر بدین.
گزینه بعدی اینه که شما هم باید یک محدوده پذیرش از رفتار های همسرتون ترسیم کنید و با یک حداقلی برید جلو و نه یک همسر ایده آل که فکر میکنم این موضوع رو خودتون بهش رسیدین و در لابلای صحبت هاتون بهش اشاره کردین.
تا حالا با همسرتون شاد نبودین، احساس رضایت همسرتون رو بیشتر کجا ها حس کردین، از اساس همسرتون یک فرد سلطه جو هست یا خیر؟ در زندگی به دنبال چی هست؟ هدف های زندگی اش چیا هستن؟ آیا شما رو به عنوان مکمل خودش پذیرفته؟ شما رو در کنار رسیدن به اهدافش چه طور دیده؟
یکی از راه ها هم میتونه صحبت در زمینه بچه باشه، که نظر اون چیه درمورد فرزند آوری؟ شما رو چه طور مادری میبینه؟
وجه اشتراک هاتون تو چه زمینه هایی هست؟ با توجه به اینکه هر دو کارمند هستین، نظر ایشون در مورد هزنیه کرد و سهم مالی شما از زندگی چیه؟ راضی کننده اش هست یا نه؟
همه اینه سوالاتی هست که باید از خودتون بپرسید تا بتونید به ریش موضوع پی ببرید!
به نظر من یک مشاور حاذق بیشتر بتونه بهتون کمک کنه تا بهتر بشناسیدش. اینجور که معلومه مشاور خوبی ندارید که بهتون گفته شما تا همین الانش هم زیادی تلاش کردی.
من نظرم این هست از مدیر همدردی کمک بگیرید.
خیلی ممنونم از وقتی که گذاشتین و توجهی که داشتین
من تقزیبا بطور کامل می دونم ریشه مشکلات ایشون چیه. ایشون کودکی خوبی نداشته و مورد تنبیه بدنی قرار می گرفته. پدر و مادرش رابطه بدی با هم داشتن. توی فرهنگشون به زن بها داده نمیشه و اونو جنس ضعیف و ضعیفه می دونن و عروس رو خدمتکار خانواده پدری و بله قربان گوی محض شوهر. مادرشون بخاطر کمبود توجهی که از سمت همسرش داشته شدیدا می خواد پسراشو به سمت خود بکشونه و توجه صددرصدی اونارو داشته باشه و این باعث شده به اصطلاح بند ناف روانی پسرها هنوز متصل به مادر بمونه. پدر انتظارات بیجا و همیشگی از پسرها داره و ....
پذیرش از رفتارهای همسرم داشتم. ولی پذیرش صددرصدی نمی تونم داشته باشم. قبول کنید که پذیرش اگه از حد خودش بگذره چیزی جز بردگی نیست. من باید خودم رو فراموش کنم تا بتونم تمام انتظارات و رفتارهای ایشون رو بپذیرم.
البته یه توضیحی بدم. مشاور به من نگفت که من همه تلاشم رو کردم. اتفاقا گفت یه مدت باید طبق نظر ایشون عمل کنم. ایشون گفتن تو خیلی بزرگواری کردی که به خانواده ها چیزی نگفتی نه اینکه همه تلاشتو کردی.
من به چه قیمتی باید زندگیمو نگه دارم؟ نمی دونم سوالمو چطوری بپرسم. من توی این زندگی آرامش ندارم. اون چیزی نیست که من می خواستم. نمی خوام اینطور ادامه بدم. من دارم از خودم فاصله می گیرم. اعتماد به نفسمو از دست دادم. بارها تحقیر شدم. شخصیتم خورد شده.
من همینارو به مشاور هم گفتم و ایشون گفتن راهش اینه که همسرت تغییر کنه. و اونم تا خودش نخواد نمی تونه. هر چند من همسرم رو خوب میشناسم. اون حاضر نیست باورهای چندساله و ذهنیت به نظر من خرابشو بصورت ریشه ای و بخاطر زندگی با من تغییر بده.
حالا می خوام بپرسم بالاخره اگه همسرم نخواد تغییر کنه من چکار باید یکنم؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)