یه خاطره کوچیک عجیب دارم که چیز حیرت انگیزی توش نیست ولی از نظر من بی اندازه عشق توشه.
خب من همیشه ازون دخترهایی بودم که خیلی مراقب ظاهرم بودم و تحسین میشدم معمولا درموردش(ازخودراضی)
و همیشه ترس از دست دادنش رو داشتم ترس از پیری...
و اینکه خب شوهر من همیشه و همیشه از ظاهرم تعریف و تمجید میکرد تا اینکه بعد از عقد شوهرم بهم گفت غذا بیشتر بخور چاق بشی یخورده خب میدونم چیز عجیبی نیست ولی خب نه اینکه من انقدر شنیدم از اطرافیانم که بعد از عقد چه مرد چه زن بعد از دیدن همسرش بی حجاب ناراضی شده ازش و اینجا هم خیلی خوندم کلا دنیا واسم اوار شد گفتم نکنه پشیمون شده؟
همش بهش میگفتم خب توکه منو همینطوری دوست داشتی و میدونستی من تغییری نمیکنم و همیشه همینطور بودم
هی میگفت خب دوست دارم چاق شی خلاصه اینکه همش اعصابم خورد بود.
همش میگفتم پشیممون شدی بگو چون من اصلا چاقتر ازین نمیشم(خدایا چرا انقدر من حساس بودم واقعا از خود راضی بودم که همه ازم تعریف میکردن اونوقت شوهرم هی میگفت باید چاق شی)
خلاصه اینکه انقدر بداخلاق شده بودم بعد چند هفته گفت میدونی قضیه چیه ؟(ببینید چقدر صبوره که منو اینهمه تحمل کرد)
گفتم چیه؟
گفت آخه تو خیلی کم غذا میخوری من خیلی نگرانتم میترسم مریض بشی!!میترسم انقدر من ازت تعریف میکنم فکر کنی اگه چاق بشی یا عوض بشه بدنت من دیگه دوستت ندارم دوست ندارم بخاطر ترس از دست دادن زیباییت به خودت سختی بدی می خوام بدونی حتی چاقم بشی باز من عاشقتم و دوستت دارم.
(بماند که نمیدونست کلا من غذا دوست ندارم و همیشه همینجوری بودم)
خب من شک عجیبی بهم وارد شد اینکه چقدر دید من سطحی و بچگونه بود و شوهرم حاضر بود خودشو بد کنه اما من صدمه نبینم بنظرم این عاشقانه ترین کاری بود که تاحالا برام کرده چون میدونم مردها خیلی به ظاهر اهمیت میدن
اینکه انقدر منو دوست داره که اینطوری خواسته با کلک منو به غذا خوردن وادار کنه واسم شیرین و با مزه بود
البته کلا شوهرم همینطوریه یه کارایی میکنه که من در وهله اول عصبانی میشم اما بعدش میبینم خدایا چه عشق عمیقی پشتش بوده![]()







)
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)