سلام محمدرضا، من خوبم خداروشکر، یه جور شادی ای توی قلبمه که دوستش دارم. چندتا کار دوست داشتنی هم دارم که دلم پر می کشه حسابی براشون وقت بذارم، اما خیلی کمبود وقت دارم...
اخیرا بازم مثل اون خره شدم که هم تشنش بود هم گشنش بود، یه طرفش هم غذا بود یه طرف آب. طفل معصوم اونقدر فکر کرد که اول بره آب بخوره یا اول بره سمت غذا، که آخرش همونجا از گشنگی و تشنگی مرد...
دیروز روزهای هفته رو بین کارام تقسیم کردم، و تونستم روی کار مربوط به دیروز خوب کار کنم، ولی ساعت 11 خوابم گرفت و تسلیم شدم. امروز ساعت 5 با این فکر بیدار شدم که حالا امروز کار دیروزو تموم کنم که هنوز دلم پیششه؟ یا کار امروزو انجام بدم؟ آخرش یاد خره افتادم، تصمیم گرفتم یه ساعت رکی این کار کنم یه ساعت اون یکی. و تا حالا که هردوشون پیش رفتن و انرژیم بالا رفته.
فقط کاشکی می شد کمتر خوابید... هیچی مثل خواب منو اغوا نمی کنه... واقعا هیییچ عبادتی مثل خواب منو با هستی هماهنگ نمی کنه، استخونامو روشن نمی کنه. و در عین حال به برنامه هام گند نمی زنه...
به جای هر کدوم از این سه نقطه ها باید یه صورتک می ذاشتم، بیشترش از نوع خنده... ولی می ترسم متنم بپره، آخه با گوشی ام.
تو از خودت بگو. حالت خوبه؟ کارات خوب پیش میرن؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)