در قبله شمالی رخ یار را بدیدم
همان یاری که چشمان، دیگر او را نبیند
با خود گویم که خاموش، تو را مرگی رسیده است؟
گفتم که راز دلبر کمی اندر فراقم
که شد نامم مرگ خاموش
اینک تو را که قبله، فقط یکی شناسی
همان بهتر که شعرت غم غبار نشیند
پاشو جامه به تن کن، نور حق را صدا کن
اگر تو را چرتکه ایست بزن تعداد قبله،
آن وقت هست که دانی، تعدد زیبایی
برو نامت عوض کن، چراغ عید به تن کن
در این دنیای خالی فقط خدا صدا کن
دیگر تو را نبینم با این نام کذایی
با این حال غمسازی
از هر طرف گلی هست، در این باغ همدردی
دل من و کرای و مدیر همدردی، دارد غم تو خاموش
پاشو نامت عوض کن، لباس عید به تن کن








پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)