خواهر منم همینو میگه.
میگه اینجوری فقط خودت پیر میشی و اونم همینو میخواد.
من هر دفعه سعی میکنم رفتارهای سری قبلش رو ببخشم و با حس مثبت برم خونشون ولی هردفعه بیشتر گند میزنه.
این بار باید بیشتر سکوت کنم و بیشتر فرار کنم از پیششون نشستن.
من اصلا دلم نمیخواد آرامش رابطم بهم بخوره.
طوفان های دیگه ای تو راه هست که هنوز نمیخوام بهش فکر کنم و افکارمو منفی کنم.
مشغول خریدن جهیزیه هستم و دوس دارم از این دوران لذت ببرم به جای حرص خوردن.
طوفان بعدی اینه که احتمالا خواهر مجردش بخواد تایم زیادی رو وسط زندگی دونفرمون باشه.
نمیدونم، فقط شب و روز دست به دامن خدا هستم.
دیگه حتی فکر رفتن به خونشون رو میکنم بهم استرس شدید دست میده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)