روزها و فصل ها که پیش میرفتند، صدا ها هم بیشتر میشد،
" آقا امین ان شاالله کی شیرینی بخوریم؟" " آقا امین از شما بعید این همه تعلل" و هزار تا آقا امین دیگه حاکی از این مطلب بود که چرا ازدواج نمی کنی امین آقا.
امین که همیشه در جواب چنین پرسش هایی ناخودآگاه سرش پایین میرفت و سرش را تکانی می داد و بی سر و صدا صحنه را ترک می کرد، در دلش پر از حرف بود.
حرفی که هیچ شخصی به آن آگاه نبود، هیچ شخصی هم یافت نمی شد که از راز دل امین باخبر باشد، چون امین همیشه سنگ صبور بقیه آدمها بود، خودش یک آدم قوی و با ثباتی بود که با همه مشکلات زندگی اش به دید نعمت نگاه میکرد و با آن مشکلات خوش گذرانی می کرد.
امین معتقد بود تا مشکلات برادر ها و خواهرانش رو برای ازدواج و تحصیل محیا نکنه نمی تونه بره سر خونه و زندگی خودش، از طرفی امین که روحیه کمک کردن داشت و همیشه دیگران رو مقدم بر خودش می دونست، مطمئن بود که دختری اگر بیاد تو زندگی اش خوشبخت نمیشه، مگر این که اون دختر هم مثل خودش باشد.
امین شخصیت جالبی داشت، همیشه لباس های معمولی و بعضی وقت ها گشاد می پوشید، کمتر شخصی پیدا میشد که تن امین لباس نو دیده باشه، همیشه میگفت من لباس نو بپوشم و دیگران پول نداشته باشن یه لقمه نان تهیه کنند؟ هر وقت همه آدمها لباس نو پوشیدن، من هم یک دست می خرم.
با این حال همیشه مادرش از نقطه ضعف امین استفاده می کرد و یه دست لباس نو براش می خرید به امین میگفت اگر نپوشی حلالت نمی کنم. امین هم بعد از هزار تا طفره رفتن و فضل و بخشش کردن لباس ها، شاید یک تیکه از آن لباس های نو را می پوشید تا دل مادرش رو بدست بیاره.
برای همین همیشه دختر های محل امین رو مسخره میکردند و به نام امّل محل صداش می زدند. ولی این امّل محل برای اکثر آدمها ناشناس بود، حتی برای برادر و خانواده خیلی از همون دختر ها سبب خیر شده بود و یه کمکی بهشون کرده بود.
امین هم ورزشکار بود و هم خیلی باهوش تو درس کلاس.
همیشه دوستاش بهش می گفتن امین چرا تو هیچ مسابقه ای شرکت نمی کنی، امین هم بهشون میگفت ما تو زندگی باید هدفمون برای خدا باشه، نه مدال قهرمانی. من آدم ضعیفی هستم ممکنه با یک مدال قهرمانی فکر کنم کسی شدم و وابسته اش بشم و از خدا دور بشم.
ادامه دارد .....







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)