سلام دوستای خوبم
نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم
بیشتر از دیدنتون توی این تاپیک ، خوشحال شدم .
شمیم الزهرا جانم ، الهه زیبایی ها یولداش، بی نهایت عزیز، فکور جان ، پوه جان ، ارم جان ، میشل عزیزم
دیدن اسمتونم انرژی میده به آدم .
شمیم الزهرا عرض ارادت از طرف منه . خیلی دوستت دارم .
الهه جان شرمنده میکنی عزیزم .
(çox gözəl Ana dili dua edirsən)
آقا غلام از معرفی فیلمتون ممنونم .
باران جان از نکته خوبی که گفتی ممنونم . بهش فکر کردم ولی .... بیشتر باید بهش فکر کنم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چقد دوست دارم به این باوری که گفتی برسم خیلی ناب و عالیه .من هم از خیانت می ترسیدم. تا اینکه یبار نگاهش کردم و دیدم این یه چیزیه بین شوهرم و خدا. هرچند اون با من ازدواج کرده، ولی همچنان خدا مالکشه، نه من. پس سعی کنم براش خوب باشم، اما طوری زندگی کنم که اگه کار ناحقی در موردم انجام داد (مثلا خیانت یا کوچتر یا بزرگتر از اون) متلاشی نشم و از بین نرم.
ولی اینو یادمون باشه همیشه خیانت ها به خوبی و خوشی تموم نمیشه
بلکه ممکنه علاقه طرفین از بین بره و دیگه حسی بهم نداشته باشن و یه زندگی بره روی هوا
ولی خوب باید بپذیرم که بحث همسر هم یکی از وابستگی هاییه که باید ازش کنده شد . و راضی به قضا و قدر الهی و خطای بنده هاش شد .
چقدر زن دایی ات رو درک می کنمالبته گاها زندایی میگه من اگه برگردم عقب این ازدواج رو انجام نمیدم و با کسی کوچکتر از خودم ازدواج نمی کنم
اون میگه علتش حرفهای اطرافیان هست که گاها به گوشم رسیده و منو آزار داده در حالی که من هم موقعیتهای ازدواج دیگه داشتم و به خاطر اخلاق دایی، باهاش ازدواج کردم
راستم میگه
حتی خواستگار پزشک هم داشته
دقیقا منم به همکارم گفتم که اون آقای کارمند بانک رو رد کردم .
و دوست دارم بدونه که من از سر ناچاری و نداشتن موقعیت خوب نیست که حاضر شدم باهاش ازدواج کنم بلکه بخاطر اون مواردیه که توی پست اولم گفتم
( حالا انگار یهو در گیت رو gate باز کردن ، سومین نفر هم اومد و موقعیت خوبی داره البته هنوز خواستگار نیست . معرفی کردن برای آشنایی . ولی موقعیت خوبیه یعنی همون که گفتم شناخت قبلی وجود داره ، گذشته مو می دونه و... ) ، حالا دوست دارم همکارم قدر بدونه ( می دونم خیلی منطقی نیست )
پنجشنبه که تست دادیم ظاهرا قدر می دونست .
و تمام قد از انتخابش دفاع میکرد . ادامه ی مشاوره مون هفته ی آینده است .
*** اما این حرفای اطرافیان هم آزار دهنده است . یعنی به این هم فکر میکنم که اگه 10 سال دیگه تحت تاثیر این حرفا قرار بگیره چی ؟!
یعنی فکر کنه که من چقد خوش به حالم شده که او همسرم شده .
من ضعف ندارم روی این موضوع ، دارم منطقی نگاش میکنم . دوست ندارم در اینده چنین نگرشی پیدا کنه
و سر این موضوع هم یکم دارم اذیت میکنم .
و احساس می کنم دارم مدام امتحانش میکنم و به چالش میکشونمش
و هربار که ازین امتحان سربلند بیرون میاد بازم چند روز بعد یه چالش جدید
بی نهایت جان ، ماجرایی که ازون خیانت تعریف کردی خیلی برام تازگی داشت
تا حالا به این فکر نکرده بودم که بعد از خیانت میشه عشق ورزید و زندگی در جریان باشه .
و حتی این موضوع هم زیرمجموعه ی قدرت حل مساله است !
همکارم یه ویژگی خوبی که داره ، اینه که از سوالات ذهنش رد نمیشه
سرچ میکنه ، چهار تا مشاوره و وبینار و مقاله میخونه بعدش یه فایل پی دی اف تولید میکنه و توش تحلیلو تصمیمشو مینویسه
همون مدلی که من مساله مو حل می کنم .
ولی نمیدونم این توی خیانت چقد کمک میکنه .
نگاه من تا حالا این بوده که خوب یکی وقتی دلش لرزید دیگه کار تموم شد بدبخت شد .
فکر کنم برای همینم قرآن که درباره ی همه چیز دستور مطلق میاره ( باید نباید ، بکنید نکیند ، بخورید نخورید و.. ) درباره مساله فحشا نمیگه نکنید
میگه اصلا نزدیکش نشید
چون ظاهرا اگه دل بلرزه دیگه تموم شد . بیرون اومدن ازش سخته .
اصلا به نظرم نمیشه اینو فهمید و واقعا یه هندونه ی در بسته است . فقط باید توکل کرد .
توکل کنم و خیانت رو توی ذهنم کوچیکش کنم . ( چه اوضاعی شده )










علاقه مندی ها (Bookmarks)