درود
اشتهام تغییر آنچنانی نداشته.کلا هیچ وقت آدم درگیر خوردن و این جور چیزها نبودم.ولی وزنم آسانسوری بالا و پایین میره
خوابم معمولیه.ولی خب اینقدر فکر میکنم به زندگی تا ذهنم از خستگی فکری خاموش بشه و خواب برم.
دوست صمیمی و ارتباط تا چندین سال پیش زیاد داشتم.و خودم جزو آدمهای پرشور جمع دوستام بودم.تا اینکه تک تک از هم جدا شدیم و من هم مجبور شدم برم به شهر دیگه برای کار و کامل تنها شدم.
آره چیزهایی بودن که دوست داشتم بهشون برسم ولی به خاطر اشتباهات زیاد توی تصمیم گیری و ... بهشون نرسیدم.
وقتی شاد بودم خب زیاد به معنی زندگی فکر نمیکردم.ذهنم اینقدر زیاد درگیر فلسفه زندگی نبود.سرم به درس و بعد کار و جمع دوستان و ... گرم بود و هیچ وقت وقت اضافه برای به فکر فرو رفتن نداشتم.
اگر دنیا چه جوری بود احساس پوچی نمیکردم؟ خب الان پاسخ دادن به این پرسش سخته.چون واقعا هر شب که میخوابم پیش از خواب به این فکر میکنم که باز فردا باید بیدار شم و باز همون کارهای تکراری تا شب و دوباره خواب و ....
خب واقعا ذهنم چند ساله درگیر فلسفه پوچی شده.و نوع شغل و زندگی و تنهاییم هم اون رو چند برابر کرده.
شاید بتونم بگم از نظر تصمیم گیری انتخاب رشته تحصیلی و بعد از اون دانشگاه و پیرو اون شغل و همه اینها که حالا پی بردم به هیچکدومشون علاقه ای نداشتم از بزرگترین و اثر گذارترین اشتباهات زندگیم بوده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)