نقل قول نوشته اصلی توسط خادم رضا نمایش پست ها
دخترتون چند سالشه?
دلتون میاد دخترتون زیر دست زن بابا بزرگ بشه???
من نمیگم زن بابا خوبه یا بد ولی ادم پدر خودش به فرزندش کافیه چیزی بگه که من و شما که مادریم سریع از فرزندمون حمایت میکنیم حالا یه زن دیگه به جگر گوشمون امر نهی کنه
میدونستید دخترها هم حساس تر از پسرها هستند
نظر من اینه حالا که نمیخواین دیگه ازدواج کنید با ایشون کنار بیایید حداقل تا ١٨ سالگی فرزندتون
اینطور که خودتان بیان کردید بهونه برای ماندن زیاد است در زندگی شما
وضع مالیشون چطور است ?
اگر ایشون برای شما و دخترتون خرج کنند میتونید در ذهنتان این رفتار را به جای رفتارهای بدش قلمداد کنید و تحملتان را ببرید بالا?
همانطور که کتک نزدن اموزش میخواهد ضربه نخوردن هم روش میخواهد
هیچ وقت با ایشون بحث نکنید حتی اگر ایشان شروع کرد
جمله هرچی تو بگی خلع صلاح میکند ایشون رو
اگر مشاوره بروید حتمی کمک بیشتری میکنند شما را
کلا از زوم کردن روی همسرتون دست ور دارید انقدر کنار زندگی زناشویی شما کلاس دوست متاهل برو بیا راه بندازید که اصلا وقت غصه خوردن رو برای چیزهایی که ندارید نداشته باشید
یه محیط شاد برای خودتان و دخترتون و در کنارش همسرتون تا زمانی که در خانه هستند.
میدونید اگر شما تا ١٨ سالگی دخترتان تصمیم بگرید بمانید مثل یک پادتن در بدن و روح شما تاثیر میگزارد
با خودتان میگید منکه قراره برم بزار این شوهرم به عنوان بنده خدا که حالا خطایی هم کرده کنارم خوش باشه بزار اونم بخنده بزار اونم شاد باشه
همان جمله امام علی علیه سلام که فرمودند همینجوری که زندگی میکنی برای اینکه تا سالیا سال زندگی کنی همونجوری هم طوری زندگی کن که ممکن لحظه بعد نباشی
میگم این فکر مثل ابیه که رو اتیش میریزن امیدوارم برای شما هم همینطور باشد
بزار یک بنده خدا کنارتون ارام بگیرد خوش باشد هر چند خطا کار
ولی مساله مالی مهم طوری که بینیاز بشید از بقیه
ممنونم خادم رضا گرامی بابت وقتی که هر بار برام میزاری و نظراتت رو میگی

دخترم دو و نیم ساله هست و تا ۱۸ سال راه زیادی در پیش هست و از آنجایی که میگن کمترین آسیب به کودکان طلاق در سن زیر ۳ سال میرسه
و من میترسم برگردم به زندگی دوباره و نتونم تحمل کنم رفتار دیکتاتوری و کنترل گری و کینه جویانه اش رو و دخترم با سن بالاتر آسیب بیشتری بخوره

نکته بعدی که در صحبت هاتون بود اینکه بهش بگم"" هر چی نظر تو هست""
متاسفانه همیشه تو این هفت سال نظر ایشون پیش رفته و هر جایی خلاف نظرش دادم بحث و دعوا شده ولی در آخر بازم نظر ایشون اجرا شده و این رو حق مسلم خودش میدونه!! و جاهایی هم که حوصله بحث نداشتم از اول گفتم هر کاری به نظرت درسته انجام بده فقط بزار آرامش داشته باشم که متاسفانه هیچ وقت هم نتونستم به آرامش برسم و تازه محکوم میشدم به خونسردی و بی تفاوتی و بی رگ بودن!!!!!!!!!!
((در حالی که در پست قبلم اکثر افراد به من گفتن رفتار منفعلانه داشتی و این باعث شده رفتار های منفی شوهرت بیشتر بشه...))
یعنی این هفت سال من کوتاه اومدم و انعطاف به خرج دادم که زندگیمون ادامه پیدا کرد و در این ۳ ماه آخر که روی موضع خودم موندم و کمی اقتدار به خرج دادم زندگیم تا مرز جدایی پیش رفته!!!!

واقعا احساس میکنم دیگه توان پا گذاشتن روی نظر و خواسته های خودم رو فقط به قیمت ادامه دادن زندگی مشترکم ندارم... آخه تا کی!!! احساس پوچی دارم! احساس مفید نبودن! انفعالی که مطمئنم بعده ها هم از سمت همسرم به دخترم القا میشد!