شب دومی که پدرم بیمارستان بود و در واقع خطر از بیخ گوشمون رد شده بود همه فامیل زنگ میزدن برای احوالپرسی و ... و هر چند بعدا را نمیدونستیم چی بشه ولی بازم تا همین جا هم خوشحال بودیم ....
سر نماز داشتم خدارو شکر میکردم که پدرم رو دوباره به ما بخشید و الان میتونیم
به همه خبر خوب بدیم که حالش خوبه فلان و اینا ...ولی یک آن به ذهنم رسید روزی خواهد رسید که ...پس هیچ چیز تو این دنیا باقی نمیمونه نه خوبش نه بدش...
بعدها پرستار پدرم میگفت ما خودمون امیدی نداشتیم...یاد این حرف می افتم گریه ام میگیره. چقدر معجزه تو زندگیم که حتی متوجه اش نشدم. الهی هیچ خونه ای بی بزرگتر نشه.... هر چند سرپرست اصلی خالق رحیم و رحمان هست.
یه چیز ی هم تعریف کنم براتون....تو اون اوج تلفن ها از طرف فامیل ها...که یعنی شما فک کن گوشی رو قطع میکردیم زنگ بعدی میخورد... تند تند هم پیام میومد که چرا جواب نمیدین ما زنگ میزنیم ؟ بعد یه بار تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم به نظرم از صداش یکی از دختر عمه هام بود که خیلی دوره از ما...بعد از سلام علیک گفت تسلیت میگم !! خودم شک کردم ماتم برد!!! میخواستم بگم که اشتباه بهتون گفتن پدرم سی سی یو.....که دیدم اشتباه گرفته خانومهخودم یه حالی شدم ولی تو خونه به کسی نگفتم فقط گفتم اشتباه گرفته بودن.







خودم یه حالی شدم ولی تو خونه به کسی نگفتم فقط گفتم اشتباه گرفته بودن.

علاقه مندی ها (Bookmarks)