نقل قول نوشته اصلی توسط سحر بهاری نمایش پست ها
متشکرم از شما و توصیه هایی دارم که انشالله میتونه براتون مفید باشه؛


* نیاز دارین در قدم اول تعادل ایجاد کنین. ما خواه ، ناخواه در زندگی وارد محیط های جدیدی میشیم ، بواسطه شغل، ازدواج، تحصیل و ... . این امر باعث دوریمون از محیط های آشنا و پایدار میشه، محیط های که در اون احساس آرامش ، امنیت و عشق داریم.
حالا که وارد محیط جدید میشیم این اگر تعادل رو ایجاد کنیم میتونیم از این احساسات ناخوشایند فاصله بگیریم... . اگر از خانه پدری شما لوازمی هستند که با خودتون به این خونه منتقل کردین میتونه این احساسات ناخوشایند رو ازتون دور کنه. مثل یک یا چند شی ء که مربوط به خانه ی پدریتون هست. ( در نظر داشته باشین توازن رو حتما ایجاد کنین و افراط در این قضیه نداشته باشین )

* شما میتونین قدم مؤثر تری بردارین، یعنی این نوشته ها تبدیل به صحبت بشن. معمولا نوشته ها گاهی طولانی میشن اما اگر بصورت حرف گفته بشه میتونه موارد بیشتری رو در بر بگیره و احساسات شما شنیده بشه. نیاز دارین از احساساتتون با یک فرد مورد اعتماد و آگاه مثل یک روانشناس صحبت کنین. این فرد علاوه بر شنیدن حرف های شما بهتون کمک خواهد کرد از این دوران عبور کنین.

* آنچه که شما احساسات بهتری رو هدیه میده رو امتحان کنین. همه ی ما در زندگیمون علاقه مندی هایی داریم و انجام اونها بما نشاط و آرامش میده. اینها میتونن شامل انجام کارهای نوستالژیک باشن.
مثل بازیهایی که در گذشته انجام میدادین، مثل خوردن خوراکی های قدیمی، مثل تعریف خاطرات شیرین و ...

* مثبت اندیشی و تقویت اعتماد بنفس و اتکا بخود سه مسئله ای هست که حتما باید بهش توجه کنین. در این تالار مطالبی در موردشون هست و همچنین در سطح اینترنت. توجه به اینها بشما کمک بزرگی خواهد کرد.

* ما هممون در انتخاب دوست معیارهایی داریم، ویژگی هایی رو مد نظر میگیریم. قطعا دوستانی که در گذشته داشتیم، میتونیم باز هم پیدا کنیم. پیدا کردن دوستان جدید و ارتباط با اونها میتونه منجر به اخت شدنمون با محیط و کاهش تنش بشه. اما این دوست کجا پیدا میشه، جواب ساده هست. محیط هایی که ما به اون کشش بیشتری داریم و برامون جذاب تر هست. مثل گروههای فرهنگی ، هنری ، علمی، مهارتی و ...

* افراط نکنین.
ارتباط مدوام از طریق تلفن، پیامک ،اینترنت با خانواده سبب میشه شما بیش از حد به خانه و خانوادتون در شهر دیگری فکر کنین. این ارتباط میتونه آهسته و پیوسته صورت بگیره تا به حفظ تعادل و دوری از افراط منجر بشه. مثلا میتونین گاهی نامه هم بنویسین، مدتی که صرف نوشتن میکنین، صرف ارسال نامه و رسیدن اون و پاسخش میشه... کمک میکنه هم احساس بهتری داشته باشین و هم در کنارش افراط ایجاد نشه.


* از محدوده امن خودتون خارج بشین.
بیکاری و در خانه ماندن بتنهایی میتونه انسان رو از نظر روانی به بن بست برسونه. سعی کنین با برنامه ریزی های جدید و اجتناب از کار در منزل پا به محیط جدید بگذارین و کاری رو که همسو با علایقتون هست شروع کنین. از قدم های کوچیک شروع کنین و بخودتون فشار نیارین ، سپس میتونین هر بار یک قدم بیشتری بردارین. محیط جدید این امکان رو به شما میده که تعامل بیشتری با اجتماع داشته باشین و پایه های شما قوی تر بشه.

* محیط هایی که بهتون احساس آرامش میدن رو شناسایی کنین. این محیط ها میتونه پنجره ی اتاقتون رو به شهر باشه، میتونه کوه و جنگل و دریا باشه و ... . شناسایی زیبایی های محیط جدید میتونه هیجان انگیز و شیرین باشه. هر جایی از کره ی خاکی زیبایی های خودش رو داره که خودتون باید کشفش کنین.

* با فرهنگ محیطی که درونش هستین آشنا بشین، در مکان های فرهنگی این شهر حضور پیدا کنین تا بتونین با افزایش مهارت های ارتباط فرهنگی با محیط پیوند برقرار کنین. شما هم میتونین سفیر فرهنگی شهرتون باشین و از شهرتون برای سایرین بیشتر بگین و این ارتباط رو قوی کنین.

* در برنامه های مذهبی شرکت کنین و ارتباط خودتون رو با خداوند تقویت کنین. این تقویت ارتباط سبب میشه از نظر روانی رویارویی قوی تری با مسائل در زندگی پیدا کنین.

* برای کاهش استرس و رفع اون حتما با یک متخصص در ارتباط باشین تا بتونین بهش غلبه کنین و قوت نگیره.


فعلا نوشته طولانی شد، این مطالب رو داشته باشین اگر مطلب بیشتری بود اضافه میکنم.
ممنون از اینکه وقت گذاشتید و راهنمایی کردید
یه زمانی که سر کار می رفتم فروشنده قطعات کامپیوتر بودم خیلی استرس داشتم به طوری که از خیابانی که رد میشدم تا به محل کارم برسم حالم بد میشم انگاری تو یه حال هوای دیگه بودم به طور اتفاقی یه روز قبل اینکه برم سر کار رفتم پیش مشاور و صحبت کردم یه خورده آروم شدم و رفتم سر کار تازه یک ماه شده بود که رفته بودم سر کار متاسفانه صاحبکار اونجا مغازه رو تعطیل کرد و من بیکار شدم و حس حالم کلا برگشت به حالت قبل از اون موقع به بعد دیگه هیچ وقت نتونستم جایی برم سر کار خودم دنبال کار هستم همین که میرم سر کار نمیتونم بمونم تنها کسی که من شناخت و فهمید حس حالم پدر خانمم بود 4 ماه مغازه پدر خانمم کار کردم به مادر خانمم گفته بود که فلانی اینجا احساس غربت می کنه نمی تونم با کسی گرم بشه
یه موقعی پیمانکار ادره خانمم بودم اون موقع اصلا حالم بد نبود با ذوق و شوق میرفتم سر کار چون با خانمم میرفتم با هم بر می گشتیم کارم قرار دادی بود تموم شد مسولین که عوض بشن پیمانکار هم عوض میشه

گفتید تو مراسم های مذهبی شرکت کنم اهل نماز هستم بیشتر وقت ها سر وقت میخونم به خصوص خانمم که بیشتر از من اهمیت میده چون تایم بعدظهر پیاده روی می کنم طوری تنظیم می کنم که موقع نماز خودم برسونم به یه مسجدی نمازم بخونم جماعت نمی خونم

در مورد کاهش استرس مشاور بهم می گفت از محیط فرار نکن سعی کن مقابله کنی گفتنش راحته ولی حال آدم به قدری خراب میشه که حس مرگ بهت دست میده دوست داری بمیری کف دستام عرق می کرد کمرم خیس میشد جسمم سر کاره ولی فکرم جای دیگه وقتی این طوری میشم فقط دوست دارم با یکی حرف بزنم کسی که حس حالم درک یه مغازه ای کار می کردم به قدری حالم بد بود قبل اینکه برم سر کار با خانمم رفتیم پیش دکتر اعصاب به خانمم گفتم بیا با صاحبکارم صحبت کن از شرایط من بهش بگو بگو چه حس حالی بهم دست میده شاید هوامو داشته باشه دکتر گفتش نه این کار نکنید که اعتبارت پیش صاحبکارت کم میشه و نظرش نسبت به تو عوض میشه سر اون کار هم دوام نیاوردم اومدم بیرون
در مورد ارتباط با خانواده خودم معمولا هفته ای 2 الا 3 بار تماس داریم در همین حد وابسته نیستم به خانواده م الان حس حالم خوبه ولی اگه بخوم برم سر کار استرس و اضطراب شروع میشه اگه یکی کنارم باشه برای چند وقت که به محیط اونجا عادت کنم خوب میشم شاید فکر کنید خیلی سخت می گیرم یا تنبلم ولی اینطوری نیست استرس و اضطراب یا افسردگی قابل دیدن نیست باید درکش کنی