سلام.
ممنون از راهنمایی هاتون.
ببینید عروسمون هم که نباشه، من باید کارها رو انجام بدم. مساله من صرفا انجام کارها نیست.
مساله اصلی من حضور مداوم طولانی مدت ایشونه. این باعث شده من احساس آزادی خودمو تو خونه نداشته باشم.
این آزارم میده.
البته خود عروسمون دختر مهربونیه و نیتش هم خیره و برای تنها نبودن ما اومده. ولی شاید بخش زیادی از ناراحتی من ناشی از دلخوری های کهنه و عمیق از برادرمه. نمیدونم.
مثلا من فکر میکنم باید مثلا به ساعت خواب احترام بذارن. نه اینکه بابا یک ساعت باشه رفته باشه بخوابه، منم حیرون و علاف که اینا برن اناقشون بتونم تو هال بخوابم. ولی اونا بدون ملاحظه بشینن تا ساعت یک و نیم منج بازی کردن. حالا بگذریم از اینکه قاه قاه هم بخندن.
از این بی ملاحظه رفتار کردنهای برادرم همیشه حرص خورده ام. حالا هم میخورم.
خوابگاه رو بله. بعد از چهلم میرم حتما.
سرگرم کار خودم شدن رو که الان تمرکز درس ندارم. و میدونم نیاز به یکم ارامش دارم که بتونم ذهنمو جمع و جور کنم. ولی این شرایط و هر روز حرص خوردن از یه مدل بی ملاحظگی برادرم و دغدغه کارها و ...، نمیذاره اروم بشم.
خوابگاه رو حتما میرم.
با بابا هم که حرف میزنم شروع میکنه هی میگه خدایا منو بردار و ..... بدتر عصبیم میکنه.
مساله دیگه اینه که میترسم داداشم به اینجا برای اسکان فکر کنه. اونوقت من خیلی اذیت میشم. نگرانیم اینهاست.
البته این خونه مال من نیست که من بخوام تصمیم بگیرم کی توش باشه کی نباشه. ولی اگر قرار باشه اینجا موندگار بشن، باید هر جور شده از خونه هر چه زودتر برم.
فعلا تا سه سال دیگه میتونم از خوابگاه استفاده کنم. تا بعدش هم یه فکری میکنم دیگه.
.
.
نمیدونم. شاید هم مشکل از خودم و بلاتکلیفی زندگیمه که مضطربم کرده و باعث میشه به کوچکترین محرکی واکنش شدید بدم.
من کلا همیشه با برادرم مشکل داشته ام. سالهاست. نمیدونم حالا از چیه. شاید اون خشم عمیق نهفته درونم که خانم مینا میگن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)