خانم فکور. دقیقا این قسمتی که نوشتین رو من هم درک میکنم. همین حس که وقتی کار خیر انجام میدی، یه شک و دودلی هست که آیا واقعا تاثیر داره کارم یا نه. و دقیقا همین روشهای شما رو برای آرامش استفاده میکنم.
دقیقا غمی که میاد مثه موجه و شما تعبیر خیلی خوبی بکار بردین. یه حس تنفر بعضی وقتا میاد سراغم و فرداش دیگه اون حس رو ندارم.
یه چیزی بگم یکی اینکه با کارهای خیر شما روح پدرتون حالش بهتر میشه مطمئنا.
بکی دیگه اینکه مادر من بین این دو حالتی که شما گفتین بود. یعنی نه خیلی ناگهانی فوت کرد و نه خیلی فرسایشی بود. بعد این که کرونا گرفت و شدید شد، دو هفته توی آی سی یو بود و بعدش پرواز کرد. توی اون دو هفته اذیت هم شد، زخم بستر هم گرفت، جوری شد که دیگه من با خدا صحبت میکردم و میگفتم اگه مادرم قراره خوب بشه، همین الان خوب بشه، اگه نه که بذار مادرم پرواز کنه. اینجوری کمتر عذاب میکشه. یه چیزی بگم دیدن اون صحنه هایی که مادرم حالش خوب نبود روی تخت دقیقا مثه تیره روی قلبم. اگه اون صحنه ها باز هم تکرار میشد، یقینا یا روانی میشدم یا ....
بقول آقای فتحی پور خدا خیلی مهربونه، خیلی بیشتر از اون چیزی که ماها فکرشو میکنیم. ایشالا که روح پدرتون در آرامش خواهد بود و کارهای خیر شما هم حال پدرتون رو صدبرابر بهتر میکنه.
خدا یه مصیبتی که میفرسته، صبر و تحملش رو هم میفرسته من شک ندارم در این.
تازه من دقیق شدم در خودم، میبینم دیگه اون گناههای سابق رو نمیکنم یا کمتر میکنم، یا اینکه نمازم رو سعی میکنم اول وقت بخونم یا اینکه قرآن میخونم (منه کافر دست به قرآن شدم، همه متعجب منو نگاه میکنن).
یه خاطره دیگه هم از مادرم بگم.
مادرم یه تختی داشت که همیشه روش میخابید. عصر و شب من میرفتم پایین تختش و کنار اون، میخابیدم. مادرم رو میکرد به من میگفت اگه قل بخورم میفتم روت ها! منم میگفتم اشکالی نداره. آخه گرما داشت وجودش، دوست داشتم موقع خواب اطرافش باشم. خیلی اون خوابا میچسبید. وقتی از خواب بیدار میشد و چشماشو باز میکرد و میدیدم که خستگیش در رفته و چشماش یه برق ناشی از رضایت و شادمانی داره، تو دلم خوشحال میشدم شدیدا.
خدا همه رفتگان رو بیامرزه.








).

علاقه مندی ها (Bookmarks)