سلام
من متني را خواندم كه خلاصه اش را براي شما مي نويسم . قضاوت با شما
داستان (يا واقعيت )از زبان يك خانم است:
متوجه شدم شوهرم زني را صيغه كرده. ناگفته پيداست چه حالي به من دست داد... اما تصميم گرفتم بهترين راه را انتخاب كنم . دادو بيداد سروصداو.... فقط وضعيت را بدتر مي كرد.
پس محبتم را زياد كردم كمي در وضع خانه تغيير ايجاد كردم و بيشتر به خودم رسيدم.
گاه گاه شوهرم مي گفت اگر چنين كنم تو چه مي كني . با خنده مي گفتم تو نسبت به من عاشق تر از اينها هستي كه چنين كني، يا تو بهتريني چنين چيزي محال است و اگر اصرار ميكرد جواب دهم، مي گفتم كار محال جواب ندارد. حتي يكي دو بار آن خانم به من زنگ زد اما باز هم انكار كردم وگفتم دروغ مي گويي و به گوش شوهرم رسيد. يكبار آن خانم سر راه من سبز شد و عكس خصوصي خودش با شوهرم را به من نشان داد ومن گفتم بهتر است براي كلاهبرداري شخص ديگري را انتخاب كني همسر من بسيار باشخصيت است و باز هم به گوش شوهرم رسيد. ...حالا شوهرم هووي صيغه اي را مدتهاست كنار گذاشته وفادار وعاشقانه تر از قبل زندگي مي كنيم بسيار سخت بود اما حالا...