نیلوفر جان سلام
پستت را خواندم و اول ممنون که به مشکلم توجه کردی. اما فکر نمی کنی وقتی دو نفر با هم به اختلاف می رسند، باید هردو نفر را دید و نباید یک طرف را قربانی طرف مقابل کرد؟!
شما فقط همسرم را دیدید و مرا، غرورم، طرز تفکرم و زحمات سالیان درازم را ندیدید. من قبول دارم تا حدود زیادی با خانمها متفاوت هستم و از ضعف و وابستگی هایی که زنها دارم منزجر هستم. ولی چیزی که هست این من هستم، بدون اینها من هیچم. مطمئنا اگر رفتار و طرز فکرم را عوض کنم، از من جز یک عروسک باقی نخواهد ماند.
در اولین جلسه خواستگاری به همسرم گفتم که من تمام این چیزها را با زحمت خودم به دست آوردم برای اینکه به همه نشان دهم که یک زن هیچ نیازی به مرد ندارد و بدون او می تواند به تمام خواسته هایش برسد. حالا که توانستم همه چیز را به تنهایی برای خودم تهیه کنم، فکر کردم بد نیست که خوشیهای زندگیم را با یک دوست تقسیم کنم. من دنبال یک دوست می گردم.
شوهرم با علم به این مسائل با من ازدواج کرد.
البته نمی گویم حرف حرف من باشد، چون ذاتا چنین شخصیتی ندارم ولی نمی توانم بعنوان یک برده و زیردست زندگی کنم.
بارها به شوهرم گفتم، اگر می خواهی از من برتر باشی، سعی کن خودت را بالاتر ببری. اینکه من خودم را از این چیزی که هستم پایین تر ببرم، منصفانه نیست.
امیدوارم متوجه منظورم شده باشید.

نقل قول نوشته اصلی توسط niloofar 25
به تمایلاتش اهمیتی نمیدین و میگین هر جوری بهم میاد و درست تشخیص میدم عمل میکنم
اینجای صحبتتان را متوجه نشدم!
نقل قول نوشته اصلی توسط niloofar 25
اگه با همین روندی که دارین پیش میرین ادامه بدین دیگه جائی برای ادامه زندگی یا یه بچه که شاهد قدرت طلبیای شما باشه باق نمی مونه/باید تو روندی که دارین میرین تجدید نظر کنید.
با این قسمت حرفتان کاملا موافقم. اما نمی دانم چگونه تجدید نظر کنم که هویتم را از دست ندهم.

قبول دارید که وقتی می خواهیم چیزی را اصلاح کنیم، باید راه حلمان در جهت بهبود و بهینه کردن وضعیت موجود باشد، خراب کردن آنچه وجود دارد و از نو ساختنش راهی منطقی نیست!