
نوشته اصلی توسط
mohat
سلام
روی صحبتم با عزیزانی که مراتب ادب را رعایت نمی کنند نیست.
خواهشا آن دسته از دوستانی که مایلند یک بحث منطقی کنیم تا به یک نتیجه معقول برسیم که هم خودمان و هم سایرینی که دچار مشکل یا سوال مشابه هستند، نیز بتوانند استفاده کنند، لطف کنند و راهنمایی کنند.
فرض کنیم چنین ازدواجی به هر دلیلی (فریب و ...) صورت گرفته است؛ زن از لحاظ پیدا کردن راههای پیشرفت اجتماعی، موفق تر از مرد است. ناگزیر برای پیشرفت درآن زندگی، می بایست راهکارهای زن را بکار بست. و متاسفانه مرد هم هنوز به آن بلوغ فکری نرسیده که زن را شریک زندگی خود بداند و بر این باورباشد که اگر تصمیمی در داخل منزل گرفته شد، در بیرون منزل تصمیم ماست و نه شخص زن یا مرد! لذا در مقابل تصمیمات زن مقاوت می کند.
حالا زن در چنین شرایطی چه سیاستی باید اتخاذ کند؟!
بایستد و تماشا کند که چطور مرد، برای پاسخگویی به حس ریاست طلبانه اش و گاه فقط از روی لجبازی، زندگی را به سمت درجا زدن سوق می دهد؟!
فرض کنیم ایده ازدواج یعنی شراکت دو فرد عاقل و کامل جهت رسیدن به آرامش و تکامل باطل است، و ازدواج یعنی همزیستی به صورت رئیس و مرئوس یا معلم و شاگرد! با این فرض شاگرد قصه ازدواج ما دوران ابتدایی و راهنمایی را در تجرد خود پشت سر گذاشته و به دبیرستان رسیده است، اما از بد روزگار متوجه می شود که معلمش هنوز در دوره راهنمایی است!
حالا تکلیف این شاگرد چیست؟!
در جا بزند و صبر کند تا معلمش به او برسد، پیشی بگیرد تا قادر به تعلیم او باشد(تازه اگر معلم قصد چنین کاری را داشته باشد!)؟! وانمود به نداستن آنچه می داند، کند و تکالیف بدیهی معلمش را فقط جهت خوشایند او، انجام دهد؟!
واقعا راه چاره چیست؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)