یک هفته ایی اروم گرفتم و فقط سعی کردم به کسی یا چیزی اجازه ورود به درونم رو ندم...حاله عجیبی داشتم احساس کردم واقعا تو خالی شدم و پوچم حالا در این مرحله باید کاری کنم که سر بلند بیام بیرون یا یه راه دیگه اینه که کاسه گدایی دستم بگیرم و مدام اه و ناله کنم پی تصمیم گرفتم پیدا کنم و بهش عمل کنم!!!!!!!!!!!!این بار برنگشتم به مرور خاطرات گذشته به خوم گفتم اونا دیگه تموم شده و من کاری نمیتونم برای اتفاقات که در گذشته افتاده بکنم ولی یه کار میتونم بکنم اینه که توی کاغذ همشو نوشتم با تمام جزییات بعد از اول خوندمش و نکته برداری کردم بدونه اینکه به موضوع و خاطرات خودم برگرده و بعد کاغذهای خاطرات رو پاره کردم و نکته هارو نگه داشتم.....و به خودم گفتم دیگه برای اونا اه و ناله نمیکنم....با خودم عهد کردم اهمیت این در اینه که من اگر عهدمو بشکنم یعنی خودم رو شکستم و اگر خودم خودمو بشکنم و ارزش قایل نباشم حق ندارم از دیگری انتظار این ارزش و اهمیت رو نسبت به خودم داشته باشم.....
علاقه مندی ها (Bookmarks)