نقل قول نوشته اصلی توسط نازنین غ
چی بگم . می دونی شاد در خیلی از مواقع امین نشون می ده که به هر حال هر چی باشه عضو همون خانوادست. من متاسفانه در کل از ازدواجم راضی نیستم . به نظرم همسرم و خانوادش لیاقت این همه گذشت و مهربونی و مایه گذاشتن منو نداشتند. گاهی خیلی دلم برای خودم می سوزه که چرا آگاهانه ( من قبل ازدواجم و از همون روز اول دوستی یک برخورد از مادرش دیدم. من خودم می دونستم چه شکری دارم می خورم. ولی برای رهایی از قانون خانه تن به ازدواج دادم. زورم به پدرم نمی رسید ولی الان به امین می رسه . ) خودمو انداختم تو چاه. چی بگم که نگفتنم بهتره.
قبل ازدواجم می خواستم فقط از چهارچوب های پدرم خلاص شوم ولی فقط مسئولیت هام زیاد تر شذ. در ازای این همه فشار و مسئولیت بعد از ازدواج فقط الان ازادی نصیبم شده.
من اشتباه کردم. نه تنها آزادتر نشدم بلکه خسته تر شدم

نقل قول نوشته اصلی توسط نازنین غ
می دونی خیلی خستم. امین هم اونطور که باید و شاید تو جونم در نمی یاد. البته کمی هم حق داره. اونم از 5 صبح می ره پادگان تا 4 . اونجا خیلی خستش می کنن.
می دونی دانه راهی بود که خودم خواستم. چه درست چه غلط.
ولی الان دارم کم می یارم. ولی جرات ابرازشو ندارم چون دنیا آدم بهم می خندن. هیچ کس موافق این ازدواج نبود ولی من یک تنه رفتم.
بازم اشتباه کردم...