:درخت مهربان(چقدر با هم غریبه ایم!)
خانه مادر بزرگ /باغ خانه پدری/ اولین شبهای تابستان,تقزیبا اوایل تیر ماه سال گذشته!
مادر بزرگ و پدر بزرگ هیچکدام نبودند.تقریبا اولین بار بود که همه بچه ها جمع بودند
با همه عروسها و دامادها.ما هم بودیم.
"واین یکی از بزرگترین آرزوهای آنهائی بود که آنشب نبودند..."
شب خوبی بود مراسم به خوبی تمام شد.وقتی همه خوابیدیم خانه ساکت و آرام بود.وهیچ کس متوجه درخت هلوی قرمز بزرگی که گوشه حیاط از ریشه درآمد نشد.صبح زود اولین کسانی که برای نماز صبح بیدار شدند ناگهان متوجه درخت هلوی پربار شدند که از ریشه در آمده بود بی آنکه کسی میوه هایش را چیده باشد!
صاحبخانه (وارث خانه پدری )جرات نکرده بودمیوه هایش را بچیندو بقیه رویشان نمیشد به میوه های باغ خانه پدری دست بزنند.ولی درخت سر خم میکرد تا کسانی که دیشب را فراموش نکرده بودند از میوه هایش استفاده کنند.درخت (یا موهبت صاحب این جمع) سر خم میکرد تا بار دیگر داستان قدیمی درخت مهربان برایم زنده شود.
.(این هدیه خانه پدری بود تا حتی اگر اثری از صاحبخانه نمانده باشد عطر مهربانیش باقی باشد و کسی دست خالی نرفته باشد.)
بچه ها رگ غیرتشان گل کرد:میوه هایش را میچینیم.[میوه هایش را میچینیم]...
میوه ها چیده شد.مقداری برای فروش و مصرف وارث خانه پدری و بچه های بی مادرش گذاشته شد وبقیه هم هر کدام سهمی از این میوه ها برداشتند.
حالا نوبت درخت بود.پسرها یکبار دیگر دست به دست هم دادند.:یا علی میگوییم و درخت را بلند میکنیم/حالا که میوه هایش راکه چیده ایم و ریشه هم که سالم است/بلندش میکنیم.!
...سال بعد.بچه ها دیگر دور هم جمع نشده بودند ولی...درخت میوه هایش راداده بود.
بازسالگرد مادربزرگ بود!