باسلام.دوستان عزيز من باهمسرم حدود 3سال دوست بودم واو اولين وآخرين دوست پسرم بود وخودشم اين ميدونست.اون زمان من ايشون رادوست نداشتم ولي به خاطر اينكه پسرخوب وپاكي بود وبه هردري زد تا منو به دست بياره باهاش ازدواج كردم خيلي رفت واومد تا خانواده من قبول كردند كه ما با هم ازدواج كنيم.خلاصه عقد كرديم و2 سال نيز عقدكرده بوديم توي اين مدت خيلي سختي كشيديم تا تونستيم بريم سر زنگديمون.آبان ماه سال 85 عروسي كرديم وزندگي خوبي باهم داشتيم البته هردو باهم تلاش كرديم ويك زندگي معمولي ساختيم.
البته ناگفته نمونه كه من به علت خستگي از كار زياد براي شوهرم وقت نميذاشتم وتنها دليل او براي اين خيانت بزرگ اين بوده كه ميگه تو سردبودي واون طوري كه من ميخواستم نتونستي من ارضاكني.
ولي به نظر من اين دليل قانع كننده اي نيست چون او رفته بايك دختر دوست شده وبه او دل بسته وقسم مي خوره كه هيچ رابطه اي با او نداشته.
حدود 8 ماه با اون دختر رابطه داشته اولش بهش نگفته كه متعحل وبه قول خودش اون دختر شيفته خودش كرده وخودشم عاشق اون دختر شده وحالا از من ميخواد كه من اون دخترو به عنوان خواهر دركنارمون نگه دارم ومن هم قبول نكردم.
درحال حاضر از من ميخواد كه يك فرصت ديگر بهش بدم ولي ميخواد بره فكر كنه بيبينه ميتونه دوباره به زندگي برگرده يا نه چون ميگه از زندگي بامن دلسرد شده ولي منو دوست داره ميگه ديگه نميخواد منو اذيت كنه وتصميم بگيره كه اگه دوباره به زندگي برگشت ديگه از اين كارا نكنه.
ومن اين فرصت را به او دادم چون براي زندگيم زحمت كشيدم ونميخوام براش نجنگم.
فقط براي من دعا كنيد واز خدا بخواهيد كه هرچه كه به صلاحم صورت بگيره. متشكرم








علاقه مندی ها (Bookmarks)