آرمان 26نوشته :
شب است.احساس تنهایی می کنم.گرچه تنها نیستم.گرچه در آسمان ابری نیست اما مرا باغصه رازهاست.آخرمگر افق سعادت چرا اینقدر دور است می خواهم از زندگی بنویسم که هیچ یاد ما نیست او را با منو تو چه کار که در این وادی هر که ساز خودش را میزند و هرکه را درد عشقی...
آنانکه غصه پرستند هر کجا روند از دور نمونه اند به راستی عزیزان چرا ما انسانها با اینکه به هم نزدیکیم
اینقدر از هم دوریم.نرخ دوستی را دوستان تعیین نمی کنند بلکه ذهن مان تعیین میکند هر چقدر که ما ذهنی آشفته و پریشانتر داشته باشیم بیشتر از هم دوریم چرا که هیچوقت از زندگی راضی نمی شویم به هر چه می رسیم بهترش را آرزو میکنیم و به گذشته که نگاه میکنیم حسرت کارهای نکرده را می خوریم،به آینده که می نگریم نقشه کارهای مانده را می کشیم چرا نمی توانیم جنبه های مثبت زندگی را ببینیم و هر چه یادمان می آید خاطره های منفی ستبه راستی ما کی می خواهیم زندگی را آنجور که هست ببینیم مخلوطی از خوشی ها و ناخوشی ها که خوبیهایش همیشه در خاطرما چشمک بزند.
من می دانم که ما می توانیم نگاهمان به زندگی را عوض کنیم و خود را آنجور که هستیم بپزیریم نه کمتر نه بیشتر
نظر شما چیست؟.
علاقه مندی ها (Bookmarks)