دیروز رفتم پیش یک مشاور جدید (یک آقای دکتر)
در مورد آن خانم که قبلا مستاجرم بود، گفت باید به شدت برخورد می کردی و سرجاش می شوندیش تا دیگه جرات نکنه تکرار کنه. اما شب دعوا وقتی به شوهرم گفتم حالا که تو ازم دفاع نمی کنی، من خودم برخورد می کنم، گفت اگه تو ساختمون سر و صدا راه بیاندزی، سرت رو می برم! من زن نجیب می خواستم که تو نیستی!
به من می گه نا نجیب!!!!!!!!!!!!
می گه زجرت می دم بعد طلاقت می دم!!!!!!!!!!
نمی دونم چرا از دیروز که رفتم پیش مشاور بیشتر از شوهرم متنفر شدم!
یاد خاطراتمون می یوفتم....
- گفته بود عروسی مون آخر فروردین امسال، همه فامیل می دونستن، اما به بهانه ای 2ماه قهر کرد، پیش خانوادم کلی شرمنده شدم، اگه شوهر خاله خدا بیامرزم فوت نشده بود، پیش تمام فامیل شرمنده می شدم!
- از اداره خودم درست کردم بریم شمال با نظر خودش، به بهانه عروسی دختر دوستش یک روز زودتر اومد و آخرشم گفت، نباید حرف حرف تو باشه! آخه نمی دونه وقتی از مزایای اداره استفاده می کنی، اونا تصمیم می گیرن نه کارمند!
- اداره پدرم به فرزندای بازنشسته ها هدیه عروسی سفر کیش داد، به بهانه اینکه چرا نسبت به حرف اون یکی دختر دوستش که قبلا خواستگارش بوده، حساسیت نشون دادی، مسافرت رو زهرمار کرد!
- وقتی از همون دختر یه نامه عاشقانه از کیفش پیدا کردم، جنگ به پا کرد!
- مدام از ظاهر من ایراد می گره و می گه من تو رو به خاطر خانوادت انتخاب کردم چون تو یه بستر مناسبی برای رشد بچه! برای یه زن خیلی سخته این حرف، اینکه فکر کنه هیچ جذابیتی برای شوهرش نداره، آخه چنین زنی حق نداره حساس بشه!
-وقتی خانوادش دختر دیگه ای رو با خانواده اون منزلشون دعوت کرده بودند،که قبلا گفته بود من لیاقت این یکی رو نداشتم که باهاش ازدواج کنم، صبح همون روز به بهانه اینکه باید میوه اون روز مهمونی رو اون بخره، دعوا می اندازه که چرا حموم می ری، دیر می شه میوه خریدنم! آخه تو چنین مهمونی ای من اصلا به خودم نرسم! از طرفی تو خانواده 6-7 نفری اونها یک نفره دیگه پیدا نمی شه، میوه مهمونی شون رو بگیره! تازه بعدشم دعوا راه می اندازه که چرا وقتی مادرش مثلا داشت پول میوه رو حساب می کرد، من کم تعارف زدم که نده!
-چون من یه وقتی افسردگی داشتم بهم می گه روانی، به خانوادم احترام نمی ذاره که چرا اونها نگفتند تو سالها پیش افسرده بودی!
- تو خونه خودم دست روم بلند کرد، غرورم رو له کرد، ترور شخصیتم کرد!
-دلم مسافرت می خواد، نیاز دارم به یه سفر، ماه عسلم رو ازش طلب دارم، اما اهمیت نمی ده!
-برای همه تو خانواده و فامیلشون مادره، برای من دایه! هرکی اختلاف داره این میره، خواهر برادرش که دعوا می کنن تندی زنگ می زنن به این، اما فقط یه دفه که من دعوام شد، منی که زنشم، شریک زندگیشم، به حمایتش نیاز دارم، گذاشتم زیر پاش و جانب طرف دیگه رو گرفت!
چطور بتونم دیگه بهش اعتماد کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- خیلی دهن بینه، بر اساس نظر دیگران می خواد زندگیشو بسازه و حتی نوع برخوردش با هعمسرش رو!
هرچی فکر می کنم یه خاطره خوش از با هم بودن یادم نمی یاد!!!!!!!!!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)