نقل قول نوشته اصلی توسط Sara Ajram
مجبورشد بره....

مادرش گفت یادست برمیداری یابایدازخونه بری بیرون....

بعدشم حداقل میتونم بگم بچه که نیستیم میگیدازروی منطق تصمیم بگیریم....

درضمن باید یه عشقی هم باشه که باعث پیوندقلب هابشه یانه....

آدم منطقی باهم ازدواج کنند..بخاطرمسائلی..اما دریغ ازیه ذره عشق..چه طورمیخوان زندگی کنند...

خلاصه بگم....خدادوستم نداره...:(
چرا خدا دوست داره مگه میشه خدا بنده هاش رو دوست نداشته باشه اونم بنده های صالحش رو
ما دوتا داریم کلی فداکاری می کنیم مخصوصا ایشون تا با هم باشیم اما وقتی خانواده من که ادعاشون میشه نظرشون رو تحمیل نمی کنن اینجوری رفتار می کنن وای به حال خانواده ایشون که اصلا سختگیری هم باید بکنن بخدا همون وقت مادرم گفت یه هدیه بخر برو منم دعا می کنم برای اینکه قسمتت باشه اما بعدش نمی دونم چی شد یهو نظرش برگشت
بخدا الان بهش می گم تو اون روز اینجوری گفتی و استقبال کردی می گه داشتم مسخره ات می کردم یعنی جایگاه من اینه؟؟؟ یه دلقک که مسخره اش کنن پس در این صورت ایشون رو بکشونم پیش خودم که آسیب ببیننن اذیت بشن این خودش خودخواهی نیست ؟؟؟؟ یعنی چون من می خوام ایشون رو باید هم از خانواده خودشون جدا بشن هم بیان تو محیی غریبه که هیچ دوستی هم ندارن والا من که دیگه دلبستگی به خانواده ام ندارم چرا باید دید ایشون به خانواده اشون عوض بشه
من به نظرم مناسب ایشون نیستم والا ایشون از سر منم زیاده