سلام به همه
من عضو جدید این سایتم.
می خواستم موضوعی رو مطرح کنم اگه تونستین کمکم کنین.
26 سالمه. کارمندم. ازدواج نکردم. تا 1 سال پیش فکر می کردم به هیچ چیز و هیچ کس (البته جنس مذکر) تو زندگیم نیاز ندارم و خیلی خوشبخت بودم.
تا اینکه موضوعی واسم پیش اومد که زندگیم رو زیر و رو کرد.6 ماه پیش فقط به خدا برای شوخی و سرگرمی با پسری که همکارم بود دوست شدم.
اولاش هیچ چیز بینمون نبود و من اصلا دوستش هم نداشتم.ولی کم کم دیدم دارم بهش عادت می کنم. ولی بازم به شوخی و خنده بهش نگاه کردم.تا 4 ماه پیش که دیدم حداقل باید روزی 1 بار باهاش حرف بزنم و صداش رو بشنوم.تو دوستیمون هر چی ازم خواست دریغ نکردم. هر محبتی که فکرش رو بکنین. جانی،مالی،احساسی،درس ی و..............
تازه در برابرش هیچ لطفی نمی دیدم ولی هیچ چیز نگفتم. با خودم می گفتم این همه محبت رو که ببینه بالاخره نرم می شه.
ولی حالا که 6 ماهه داره می گذره از دوستیمون می گذره احساس می کنم فاصله امون هم داره بیشتر می شه.
روزی یک بار بهم زنگ می زنه ولی احساس میکنم محبتی توش نیست. هر وقت هم که در این مورد می خوام باهاش حرف بزنم یه جوری طفره میره و موضوع رو عوض می کنه.
خیلی از خود راضیه . فکر می کنم منو فقط واسه منافعش می خواد و بس. ولی نمی تونم ازش دل بکنم. هر دفعه اومدم اینکار رو بکنم باز 2 روزه پشیمون می شم.
یه روز انقدر به من بی محلی می کنه که با خودم تصمیم می گیرم که ترکش کنم ولی تا فرداش بهم زنگ می زنه با شوق گوشی رو جواب می دم.
شما بگید چی کارکنم که رابطه ام از این یکنواختی دربیاد؟ احساس پوچی می کنم..................









علاقه مندی ها (Bookmarks)