واقعا از همتون ممنونم،چقدر برام جالبه که شما دوستان عزیز با دانستن مختصری از زندگیه من به تقریبا تمام احساسات من واقف شدید و با راهنماییهای دلسوزانتون منو همراهی می کنید.
دلم می خواد با یکی درد دل کنم و سرمو بذارم رو شونش و تا اونجایی که می تونم گریه کنم.اما دیگه به خودم اجازه نمیدم که اشک بریزم،بقول شوهرم مگه چی شده !؟بچه ام که صحیح و سالمه شوهرم هم که بالای سرمه ،پس دیگه جایی برای ناراحتی نمی مونه .
باور نمی کردم یه روزی از خدا بخوام که برای یه لحظه هم که شده کمکم کنه که شوهرمو عاشقانه نگاه کنم و مثل گذشته به تمام حرفاش بدون هیچ شک و تردیدی گوش کنم و زندگیمو باور داشته باشم . شوهرم همیشه به من میگه برای اینکه به آرامش برسی به این فکر کن که شاید ممکن بود بدتر از این بشه اما دلم می خواد بدونم اگه من با اون این کارو می کردم دیگه این حرفها براش معنایی داشت یا نه ؟چطور می تونم کسانی رو که با ارزشترین چیزی رو که داشتم ازم گرفتن رو ببخشم ،چطور میتونم کسانی رو که باعث شدن یه مدت به بچه ام بدی کنم رو ببخشم.
بگذریم فقط می خواستم حرف بزنم و یکم خودمو خالی کنم .خدا رو شکر که شما دوستان مهربونم هستید. همیشه تو سختیها به خودم میگم این نیز بگذرد،امیدوارم زود بگذره .