جالبه پس بالاخره شوهرتو هم به نتیجه شوهر من رسید. آخه منم همش اوایل ازدواجمون بهش میگفتم که مادرت یا پدرت فلان جور برخورد کردند میگفت نه تو زیادی حساسی اونهم اوایل بی احترامی های زیادی به من و خاوناده ام می کرد اما بالاخره سر یک موضوع به خود اومد دید هرچی ما بهشون بیشتر احترام میذاریم توقعشونو بالاتر می بریم تا اینکه حدود 3 سال قطع ارتباط کردیم البته منم مثل تو گفتم خودت برو اما من نمیام.تا اینکه یکبار وقتی رفت خونشون به خواهر کوچکش دستور دادند بگه هیچکس خونه نیست تو اینجا جایی نداری برو و در رو روش باز نکردند. اینجا بود که شوهرم به خود اومد و فهمید که بخش اعظم حرفهای منو خانوادم درست بوده. بعد از این مدت بدلیل بیماری سختی که پدرش گرفت بفکر افتادند و خلاصه بزرگترها را واسطه کردند که ما را به خانه شان برای آشتی ببرند.
اما من دیگه از اونروز عهد کردم فقط در حد سلام علیک و حرفهای خیلی ساده باهاشون برخورد کنم. شخصیت خواهرشم توی تاپیک اعتماد بنفس کاذب بخونی بد نیست. فقط یک چیز مهمه و اون ابنکه شوهرت بفهمه حق با کیه . سعی کن تا میتونی دیگه حرفی از اونها و تلخی های گذشته نزنی .
امیدوارم عید خوبی داشته باشی دوست خوبم