خوب تا حدي ميشه حدس زد كه پدرشوهرتون چه احساسي نسبت به شما دارن. به نظر مياد شما رو به چشم كسي مي بينن كه خونه شونو از چنگشون در اوردين (حد اقل قسمتي از اون رو) و احتمالا چون انتظار نداشتن كه شما شكايت كنين، اين كار رو يك بي حرمتي بزرگ و زيرپاگذاشتن غرور خانوادگيشون قلمداد كردن. فكر مي كنم از نظر ايشون شما يك كلاهبردارين كه قصدتون تصاحب اموال اونه، به هر قيمتي!!! نمي خوام شما رو مقصر كنم، اما به نظرم كار شما هم زياد درست نبوده، البته من توي موقعيت شما نبودم و همچين فشاري توي زندگي به من وارد نشده و از طرفي هم شما حق طبيعي خودتون رو درخواست كرده بودين. اما با شناختي كه از پدرشوهرتون داشتين (احتمالا تا اون موقع شناخت خوبي داشتين ازش) بايد درباره روش احقاق حقتون بيشتر فكر مي كردين. بگذريم. فعلا بايد به فكر چاره باشيم.
بهتره توي اين موقعيت بيشتر با همسرتون باشيد، راجع به دليل عصبانيتش از شما باهاش صحبت كنيد. پدرش رو تحقير نكنيد و از اون جلوش بد نگيد (مطمئنا خودش بهتر از شما پدرش رو مي شناسه)، اگه عصباني شد، كاري كنيد كه عصبانيتش فروكش كنه، بعد باهاش حرف بزنيد. فقط به مساله خودتون و شوهرتون بپردازين فعلا.
اگه پدرشوهرتون واقعا مشكل رواني داره و بقيه هم اين موضوع رو تاييد مي كنن، به نظر من اصلا نيازي نيست كه شما ذهنتون رو به اين موضوع مشغول كنين. فقط سعي كنين كه اثرات اين بيماري در زندگي شما كم بشه.
بازم يه بار ديگه از شما ميخوام كه جلوي همسرتون از پدرش بد نگيد و اونو تحقير نكنيد. بالاخره پدر و پسر يه علاقه اي به هم دارن و اينطوري اونم عذاب مي كشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)