شايد كوچه علي چپ براي مخفي شدن خوب باشه، اما براي راه رفتن و رسيدن مطمئنا بايد از اين كوچه خارج شد.
شايد بهتر باشه كمي آهسته تر بريم و وسايل سفر رو دوباره وارسي كنيم.
من وقتي ازدواج مي كنم مي دونم كه اين فقط همسرم نيست كه وارد زندگي من ميشه، پدر و مادرش، خواهر و برادراش و هر كسي كه قبل از زندگي من فقط با اون در ارتباط بوده، با من خواهند بود و خواه ناخواه توي زندگي من تاثير مي ذارن. نم گم براي هميشه، حداقل تا مدتي (كه نمي دونم چقدر طول مي كشه) بايد اين موضوع رو به عنوان يك مساله غير قابل اجتناب پذيرف و راه كنار اومدن با اون رو ياد گرفت.
همينطور كه "نازنين" گفته يه راهش اينه كه خودمونو به كوچه علي چپ بزنيم و كاملا بي تفاوت باشيم. اما اگه اين مساله باعث ايستايي و سكون ما شد چي؟
يكي از بهترين راهها، كه من واقعا اونو توي زندگي تجربه كردم، "تفكر مثبت" و توجه به "قانون جاذبه" هست. شايد شما از كساني باشيد كه با شنيدن اين كلمات احساس "تهوع" كنيد و اونا رو بي ارزش بدونيد. اما كافيه چند روز امتحان كنيد. چند روز مادر شوهرتون رو از صميم قلب دوس داشته باشيد (فكر نكنم چيزي رو از دست بديد!!!!) تا با چشماي خودتون ببينيد كه دنيا به خدمت شما درمياد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)