دوستان از توجه به تاپیک بنده ممنون

اما باید خدمتتون عرض کنم که من این دانسته هایی که بیان کردید رو به ظاهر شنیدم و میدونم ،اما در مقابله با اون لحظه ای که با یه مسئلهی بحرانی مواجه میشم بقدری دنیا برام سیاه و تار میشه که دیگه اون دانسته ها اصلا کوچکترین تاثیری تو روحیه ام ندارم،

خواهش میکنم درک کنید که این جانب واقعا از چیزی یا کسی در حال حاضر هیچ دلگیریی ندارم و میدونم که بقیه هم قربانی جبر زمانه و اطرافشون هستند،
اما مسئله اینه که من در مواقعی که توی اون شرایط نیستم و وضعیت روحیه خوبی دارم؛
حتی برای خود من هم شدیدا اون سیاه اندیشیه او لحظاتم کاملا غیر قابل باوره،واصلا نمی تونم هضم کنم که فردی بااین شرایط سنی و ظاهری آنقدر عاجز بشه که کارهای خیلی کوچک رو هم با ضجر و عذابی بس بزرگ وعظیم انجام بده،
پیش مشاورم که میرفتم یه بار میگفت افسردگیه و روی اون مسئله کار میکرد،بعد نتیجه نمی داد میگفت اضطراب و...
دست آخرم دیدم تو او قبر مکرم میتی موجود نیست رفتمم ،پیش روانپزشک،ایشونم دارو های افسردگی تجویز کرده که میگه رو اضطرابتم تاثیر میذاره(فلوکسیتین؛قابل توجه دوستان اطبا).
الان دو ماه که دارم مصرف میکنم اما همین که قدم به محیط مقدس دانشگاه(اونم آزاد آزاد)گذاشتم باز دوباره روز از نو روزی از نو،
به طور ناخود آگا ه و فوق سریع همه چیز رو تو اون شرایط سیاه میبینم و احساس سنگینیه شدیدی رو قفسه ی سینم احساس میکنم.

مطمئنم هر دردی درمون داره؛
مطمئنم .