دوست من باش
بعضی وقت ها دلم می خواهد با تو بر روی سبزه ها راه بروم
و با هم کتاب شعری بخوانیم
من - همچون زنی - خوشبخت می شوم که تو را بشنوم
ای مرد شرقی
چرا فقط مجذوب چهره منی
چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی
و عقلم را نمی بینی
من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم
دوست من باش
دوست من باش
من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه, من نمی خواهم که برایم قایق بخری و کاخ ها را هدیه ام کنی
نه این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد
خواسته ها و سرگرمی هایم کوچکند...
دلم می خواهدوقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گریه ام می اندازد
صدای تو را از تلفن بشنوم
دوست من باش
دوست من باش
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد
مرا که می بینی حرف بزن
چرا مرد شرقی وقتی که زنی را می بیند
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی
زن را مثل یک تکه شیرینی
و جوجه کبوتر می بیند
چرا از درخت قامت زن
سیب می چیند و
به خواب می رود...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)