ممنون از راهنمایی هاتون
راجع به اینکه گفته بودید با دوستام برم بیرون و برای خودم یه سرگرمی و تفریحی ایجاد کنم
باید بگم همه ی اینایی که گفتید رو توی برنامه م دارم .... بخاطر اینکه گستره ی
علاقمندیهام خیلی وسیعه، توی جمع ها و فعالیت های زیادی شرکت می کنم ....
سختی زندگی رو احساس می کنم اما به نظر میرسه این یک تجربه درونیه ... یعنی اگه از بیرون کسی شرایط زندگیمو ببینه، در ظاهر شاید هیچ مساله بغرنجی وجود نداشته باشه!
نمی دونم متوجه منظورم میشید؟ ... یه رنجی رو درون وجودِ خودم احساس می کنم ...
این بغض انگار یه دردیه که مدتها ذره ذره روی هم انباشته شده ....
مثل کسی شدم که دیگه تحملش تموم شده ....
اما یه مساله ای که این وسط اوضاع رو بدتر میکنه اینه که متاسفانه من خیلی
در برابر برخورد دیگران و رفتاری که باهام میشه حساسم ... مثلاً رفتار بی ادبانه ی
یکی کاملاً تا چند روز منو بهم میریزه! باورتون میشه حتی اگه این رفتار، شنیدن یک تکه کلام زشت (البته به نظر خودم، شاید از نظر اون زشت نباشه! )از طرف یکی از
دوستای اینترنتی م حین چت کردن باشه!!!!!
می دونید چون درون گرا هم هستم این مسائل بیشتر ذهنمو درگیر می کنه ... یعنی
هر کار می کنم نمی تونم بهش فکر نکنم و از کنارش بگذرم ...
اصلاً نمی دونم چکار کنم .... وقتی هم سعی می کنم اتفاقات روزمره ای که ناراحتم کرده
رو نادیده بگیرم، یه مدت بعد یکدفعه همش یه جا میاد سراغم .... معمولاً یکی دو روز
دچار یک اندوه عمیق میشم ...
اما بغضی که این مدت دارم باهاش کلنجار میرم به نظر میرسه ریشه دارتر از این حرفها
باشه ... شاید اگه بخوام توی یک کلمه اونو توصیف کنم، "دلزدگی" مناسب ترین کلمه باشه!
این دلزدگی حتی نسبت به اعضای خانواده م هم یه مقداری ایجاد شده ... تازگی ها
دلم نمی خواد زیاد باهاشون حرف بزنم .... همش دلم می خواد خونه ساکت باشه ...
(آخ!مخصوصاً صدای تلویزیون که حسابی کلافه م می کنه!)
راستی یه سواله دیگه: کسی اینجا هست که تا حالا روانکاوی رو تجربه کرده باشه؟
خیلی کنجکاوم بدونم چطوریه و واقعاً تاثیری داره یا نه!









علاقه مندی ها (Bookmarks)