خب مشکل من
من دختری هستم 27 ساله
از وقتی که یادم میاد همه چی واسم چرا بوده ،هیچ وقت چیزای عادی واسم مهم نبوده
همیشه از دیدن رنج انسان ها رنج بردم ،همیشه از دیدن بی عدالتی عذاب کشیدم
نمونه بارزش ..........
بگذریم حاشیه نمی رم
همیشه رضای خدا رو تو رضای بنده هاش میدیدم و میبینم
من توی این یک سال ونیمه یه اتفاق هایی واسم افتاد که ارتباطم با خدا محکم تر شد ،لحظه های عاشقانه زیادی داشتم ،بهتره بگه تو این مدت میتونم به جرات بگم 70 درصد واقعا به یاد خدا بودم
همه اعمالم ،هر قدمم ،عاشقش بودم ،
ماجرا از وقتی شروع شد که من با یکی از دوستام که یه روز بیرون رفته بودیم در مورد خدا بحث می کردیم
اون همه این چیزارو خیالات میدونست ،حتی روح رو ،منم باهاش بحث کردم
ظاهرا نه اون قانع شد نه من
ولی من بعد از اون جریان همش میگم نکنه همه اینا خیالات باشه؟نکنه سرکاریم؟
بعد سر اینکه دارم کافر میشم میشینم کلی گریه می کنم ،به غلط کردن میافتم
میدونی خدا تمام امید منه
اگه اون از تو زندگیم حذف بشه من هیچی نیستم
اینو واقعا می گم ،من حاضرم هیچی نداشته باشم ،فقط خدا رو داشته باشم
نه بهشت میخوام نه هیچ چیز دیگه ای ،فقط خشنودی خدا واسم مهمه
ولی این حالات داره داغونم میکنه ......................
البته این همه احساسات درونیم نیست
بیشتر توضیح خواهم داد








علاقه مندی ها (Bookmarks)