زمین خالی شد و در دست های نا خدای اسمان چر خید
زمانه بی تعارف رو به سمت قبله گاه داغ نان چرخید
تمام شب صدای زوزه های نا تمام باد می امد
سگی دیوانه شد تا صبح دم در دشت های استخوان چرخید
رسول اخرین خورشید طغیان کرده لب وا کرد نفرین را
دلش را لحظه ای از جنس گندم دید و در کامش زبان چرخید
سرسبزی رها از زحمت بودن شد و می رفت خوش باشد
ولی باز یچهای کردندش و در دست های این وان چرخید