متاسفم كه ناراحتت ميكنم اما حس ميكنم برگشتم به همون روزا......منم وقتي بعد از چند ماه ديدمش فهميدم من براي خودم چي ساخته بودم!!!ذهنيت من با شخصيت واقعي ش نه تنها شباهت نداشت بلكه توي بعضي موارد متضاد هم بود.....اما خودمو به كوچه علي چپ و گفتم ادامه ميدم چون دوسش دارم........بگذريم كه من از اون رابطه چه لطمه هاي روحي كه نخوردم.....البته دليل همه اونا خود من بودم........من نميخواستم قبول كنمما به درد هم نميخوري......همه دوستام نصيحتم ميكردن اما من قبول نميكردم چون تا اون روز طعم عشق واقعي رو نچشيده بودم فكر ميكردم اين عين عشق و علاقس......وقتي يادم ميفته كه شبا سر ساعت 9 ميخ كوب تلفن بودم تا بهم زنگ بزنه حالم از خودم و كارام بهم ميخوره......بعد از اون روز هميشه براي اون پسر دعا ميكنم چون هيچ وقت از من تقاضاي ازدواج نكرد جز دفعه اخري كه منو حضوري ديده بود و يه دل نه صد دل عاشقم شد!!!!
خواهر خوبم....خواهر گلم.....سر انجام اين راه تركستانه!!!!
من از اون پسر كه حكم برادر بزرگتر منو داشت خيلي چيزا ياد گرفتم يكيش هم اين جمله كه هيچ وقت يادم نميره::" در مورد ازدواج جايي براي فداكاري و ايثار نيست"منظورش اين بود كه هيچ وقت براي فداكاري و كمك به كسي باهاش ازدواج نكن......ميدونم الان يه حس بدي مثل رودروايسي با طرف مقابلت باعث ميشه نتوني بهم بزني اما باور كن تعارف و .....توي ازدواج جايي نداره....
چشماتو باز كن ......داري به خاطر اين شخص كه دلت نمياد دلشو بشكوني موقعيت هاي خوب زندگيتو از دست ميدي........
كاش ميشد باهات بيشتر حرف بزنم.........كاش ميشد از روزاي تلخ رابطه اينترنتي برات بگم.........خدا كمكت كنه خواهرم....![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)