سلام:
امشب شب دیگری است و من انچنان شادمان قلم بر دکمه های کامپیوترم می سایم که وصفش خالی از توان من است....
با تمام این شادی که در قلبم رخنه کرده و این همه دنیای زیبایی که دوستش دارم و خدایی که هیچ گاه مرا رها نکرد یاد خاطره عجیبی افتادم که هرچند وحشتناک است ولی نوشتنش خالی از فایده نیست...
می خواهم از خشم بنویسم و پشیمانی بعد از خشم....
از اینکه چگونه انسان عنان از دست می دهد و عمری پشیمانی را به جای می گذارد..
اینکه چقدر خوب است که زمان خشم کمی هم به پشیمانی بعد از ان فکر کنیم...
خدایا خدایا...
باز هم در اورژانس نشسته ام..باز هم شب است و این بار همه جا شلوغ...
اینترن جراحی اعصاب باشی و بتوانی دقیقه ای نفس بکشی!!!
نه نه از صبح حتی یک قطره اب هم نخوردم ولی آنقدر شب بدی گذرانده بودم که نا نداشتم بخوابم..
تا حالا شده از خستگی نتونید بخوابید؟؟؟
پاهای تاول زده....و گوش های پر از جیغ و داد..اشک ها ...خون ها...
می نویسم تا این دو خاطره زشت اویزه گوشمان باشد...تا اینبار که از خشم به فوران رسیدید کمی مکث کنید...
حدود ساعت 10 شب بود ..که خانمی را اوردند که اصلا جز خون من که چیزی ازش ندیدم...با شوهر جوانش که شاید اگر خیلی سن داشت 27 سالش بود و زن جوانش...
اول نفهمیدم برای چه دعوا کرده بودند...همین کافی بود که مرد لب از لب باز نمی کرد و وقتی با کمک پرستار لباس های زن را که پاره بود در آوردیم تمام بدنش..خدایا سر و صورت و ..همه جا اثر زنجیر چرخ به چشم می خورد از جای جای ان خون می آمد....
هیچ صحنه ای بدتر از آن در عمرم ندیدم....جمجمه زن که خرد شده بود و همه بدنش کبود بود....
خدایا ..چه می شود ما را ..
مگر همین شما آقایان با هزار درخواست و خواهش یک دختر را به خانه خود نمی برید ؟
پس با چه رویی گاهی فقط بر سر مسائل کوچک این چنین می کنید؟
یعنی نداشتن زور و حامی انقدر به شما اختیار می دهد؟
آمدم بیرون ..چنان دادی سر مرد کشیدم که 2 متر از جاش پرید!!!
سریع با اداره آگاهی مسئول تماس گرفتم و انها آمدند..ولی فکر کردید چه کردند؟
این که تصادف نکرده چرا به ما خبر دادید؟خب شوهرش زدش ..خوب کرده و قاه قاه خندیدند...
عجب دنیای کثیفی ..
دختر بیچاره از شدت ضربات و خونریزی مغزی فوت کرد در حالیکه تنها یکسال بود ازدواج کرده بودند..
پس این همان مرد سفید رویاهاست؟؟؟؟
مرد چنان اشکی می ریخت که حد نداشت....باورش نمی شد..می گفت اصلا نمی دونم چکار کردم...بعدا پرستارها از همسایه که آمده بودند فهمیدند پسر با دختر دیگری طرح دوستی ریخته و چون مهریه این خانم رو نمی تونسته بده خواسته با ازار و اذیت اونو وادار با طلاق کنه تا مهریه نده و دختر زیر بار نمی رفته...
عجب هوسرانی..خدایا از این ها نگذر......
سزای دل سپردن به عشق آن مرد ..مرگ بود...
چه دنیای کثیفی.....
خدایا
امشب چقدر شب بدی است...
جای اثر آن زنجیرها و خونش هنوز برای من تازه است.....
هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که با صدای جیغ دیگری برخواستم ..
کودکی غرق خون ..خدایا اخر چه کسی گفته من باید این همه سختی را تحمل کنم...
من با این همه احساس ..
خدایا....
رفتم....چه می دیدم....
دوستان کودک 4 ساله ای که از پیشانی تا پشت سرش با ضربه پنکه کاملا کنده شده بود... همون جا حال خودم بهم خورد....
اصلا بچه مرده بود.....
عجب صحنه ای ..هنوز باور نمی کنم....
دایی بچه بغلش کرده بود و پدر و مادرش زار می زدند..
زن و مرد جوانی بودند و به نظر متمدن می امدند..گویا سر موضوعی دعواشون میشه و در کنار خونه پنکه ای داشتند که محافظش کنده شده بوده....بچه به طرف باباش می ره که نذاره مامانشو بزنه ..مرده پرتش می کنه و ............
ان کودک هم مرد....مثل خیلی از افرادی که من بارها دیده بودم....
اخر به چه گناهی؟
شما بگید اخه چرا؟
چرا؟
چرا گاهی بعضی از مردها به خودشون حق هر کاری می دهند..
من قصدم از این نوشتن ناراحت کردن شما نبود..خواستم بهتون نشون بدم که گاهی عنان از دست دادن بدون اینکه شما بخواهید چنان بلایی بر سر عزیزانتان می آورد که تا اخر عمر باید عذاب بکشید..
دفعه بعدی که عصبانی شدید یاد این خاطرات بیافتید و به خاطر خدا..به خاطر اون زن بی پناه که شما همه چیزش هستید دستتون رو پایین بیارید..
ازتون خواهش می کنم.....
خواهش ....
![]()







:
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)