RE: **بچه ها بیاین...... خوش میگذره ..... باور کنین **
baby خاطره شما مرا یاد خودم انداخت
کوچک بودنم و پدرم با سرعت رانندگی می کرد که پلیس جلوی مارا گرفت . پدرم پیاده شدند تا مدارک را نشان پلیس بدهند و برگه جریمه را تحویل بگیرند
فوری پیاده شدم و با صدای بلند شروع کردم شعر خواندن
شبها که ما می خوابیم
آقا پلیس بیداره
ما خواب خوب می بینیم
اون دنبال شکاره
آقا پلیس زرنگه
با دزدها خوب می جنگه
وقتی اون و می گیره
دستبند می بنده (2)
دستهام را به نشان دستبند زدن به هم چسباندم .
پلیس و پدرم هر دو نگاهشان به سمت من بود . پلیس آمد جلو و صورت من را بوسید و رو به پدرم گفت : این بار به خاطر این دختر گل باهوش جریمه تان نمی کنم ولی به خاطر او هم که شده آرام رانندگی کنید .
با جیغ و داد پریدم بغل پلیس و گفتم : آقا پلیس ؟!
گفت : جانم
گفتم : مرسی . عاشقتم
و.....
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )
علاقه مندی ها (Bookmarks)