RE: چرا بی اعتماد شدیم و ادامه زندگی ناممکن به نظر می رسد

نوشته اصلی توسط
mamfred
خیلی خوبه که تونستی احساساتت رو کنترل کنی و نزاشتی قبل از اینکه تصمیم بگیری کسی چیزی بفهمه
خانومی من اصلا نگفتم که مقصر شما هستی بزار یه چیزی رو بهت بگم توی یه مشکل نباید دنبال مقصر بگردیم چون باعث می شه قضاوت های بی جا کنیم شاید همسرت هم مقصر نباشه اون فقط نمی دونسته چه طور باید رفتار کنه تا اون مردی بشه که شما بهش افتخار کنی
ببین خانومی گاهی خوب بودن باعث می شه شرایط برای طرف مقابل سخت می شه یعنی شما انقدر خوبی که طرف مقابلت کم می آره و گاهی از این همه خوبی کلافه می شه و با خودش می گه من چرا نمی تونم کاری بکنم یا مثل اون باشم همین باعث می شه کاری بکنه تا شما رو از مسیر خوب بودن خارج کنه شاید می خواد به خودش بقبولونه که شما اون روی سکه هم دارین و وقتی می بینه بازم خوبین و صبوری می کنید از حالت تعادل خارج می شه هم شما و هم همسرتون به یکم تنهایی و زمان نیاز دارید تا رفتارهاتونو نسبت به هم بررسی کنید
سعی کن رفتارهای همسرت رو مرو کنی و ببینی چند تا از این رفتارها بیشتر از بقیه اذیتت کرده و چرا اینطور بوده؟؟
ببین حساسیتت یر اون به جا بوده یا بسته به شرایطی که درش بودی برخورد کردی
جز قضیه اون خانوم و همسرت اون قضیه رو باید جدا گانه باهاش برخورد کنی
فعلا اونو بزار کنار از شناختی که از شخصییتت تو پست ها پیدا کردم فکر می کنم این قابلیت رو داشته باشی که مشکلاتت رو تفکیک کنی پس فعلا اون مسئله رو بزار کنار و بقیه رفتار های همسرت رو ارزیابی کن
اتفاقا من خودم را ادم بی دلیل و خوبی می دانم که هیچ لزومی بر خوبی هایم وجود ندارد . همسرم از من توقع دارد دائما و در هر شرایطی که باشم مسائل و مشگلاتش را بفهمم و به وی کمک کنم
ولی به واقع یکبار، یکبار مشگلی که کاملا مربوط به درون من بوده را نفهمیده و با مشگل درونی من برخورد کرده باز خورد نشان داده است و اگر یکبار حداقل او را در کنار خودم احساس می کردم اینقدر ناراحت نمی شدم . هر بار مسئله ای باعث اعتراض من شد او جلو و در مقابلم ایستاد و نه درکنارم و نه شانه به شانه ام . کاری که من به تکرار در طول زندگی ام برایش کرده ام و سعی کردم شانه به شانه اش باشم .
و اما نگاه همسرم به من این است که من آدمی هستم که تنها و تنها به خواستهای خودم توجه دارم و اجازه ندارم اعتراض کنم چون چیزی برای اعتراض وجودندارد و شرایط را همانگونه که او بر من تحمیل می کند درک کنم و گناه بدبختی و ناکامی او و ..... همه تقصیرمن است و.......
این تفاوت دو دیدگاه را چه کنم .
شما و سایر دوستان به عنوان یک شخص ثالث مسئله خانم را به من حق دادید اما باور می کنید همین آقای همسر هیچ حقی برای من قائل نشد و حتی به من پیشنهاد داد تا با دکتر و مشاور صحبت کنم تا به من بگوید که من دچار بیماری و توهم هستم
و امرو ز هم اگر آگاه شود که بنده خدایی پیداشده که من را درک کرده می دانید چه واکنشی دارد ؟!
یا مرا به دروغگویی و خارج از واقع تعریف کردن ماجرا متهم می کند یا عقل و تحلیل شماها را زیر سئوال می برد .
خلاصه اینکه از قبول اشتباه خبری نیست و اگر هم قبول کند به ظاهر است و هیچ تلاشی برای ترمیم روحیه نمی کند
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )
علاقه مندی ها (Bookmarks)