سلام به همه دوستان
من اخيرا در اين مورد 2روش را تجربه كردم:
يك روز با تندي با شوهرم راجع به اين مسئله صحبت كردم اما موضع او بسيار بي منطق بود به من ميگفت كه همش من اشتباه ميكنم و همه چيز به بدبيني و ديدگاه خودم بر ميگرده و مادرش از بابت هيچ كارو هيچ صحبتي منظوري ندارد من بد برداشت كردم .خلاصه 45 روزي هم خونه مادرش نرفتيم .من كلي سر درد داشتم از بس عصبي بودم و استرس داشتم اما شوهرم كما في السابق به خونشون ميرفت خريد هاي مادرش رو انجام ميداد به بيرون ميبردش و....
بعد مدتي با پيشنهاد خودم رفتم خونه مادرش چون شوهرم علي رغم تمام كارهايي كه ميكرد بسيار حساس بود و شديدا در اين خصوص آسيب پذير بود و احساس ميكردم مادرش بيشتر تحريكش ميكنه به هر تقدير رفتم اما چون گذشته صميميتي با آنها احساس نميكردم و نيكنم .جالب اينكه د رابتدا به ساكن مادر شوهرم متذكر شد كه شوهرم او را به فلان مغازه براي خريد برده و .... اين نشان ميده كه او برخلاف ظاهرش باطن پليدي داره و زندگي بچه هايش براش مهم نيست .اميدوارم كه خدا به راه راست هدايتش كنه چون انسانهاي بيمار درمان ناپذيرند.