تو ز تو به دل به این خوش کرده ای
گز گناهی احتراز آورده ای
ز امر و نهی کردگار انس و جان
جنس عصیان را چو جنس زهر دان
رد حکم ، از هر کناهی حاصل است
زهر هر نوعی که باشد قاتل است
توبه آوردن ز یک جرم ای دغل
پس ز دیگر جر م ها جستن عمل
از یکی زهر اجتناب آوردن است
باز قصد زهر دیگر کردن است
آنچه تو در تو اصل نافرمانی است
مایه گمراهی و نادانی است
چیست دانی هستی نفس است و بس
کوش تا زان توبه جویی زان سپس
هستی نیست اصل هر جرم و حال
نیست شو تا خود نماید جز خدا
آنچه بشکستی و بستی توبه نیست
ای برادر تا تو هستی تو به نیست
توبه نبود جز شکست خویشتن
تو به خواهی نشکند خود را شکن