سلام به دوستان گلم:
ممنون امریم عزیزم...بله من حتما تعادل رو سعی می کنم رعایت کنم و در همه موارد تعادل به خرج بدم..منتها حس می کنم اصلا دیگه به خاطر تجربه هام قدرت احساساتی شدن تا اون حد رو ندارم و همین رو خودم می پسندم چون رفتارم معقول تر شده....
دوستان:
برای اینکه خیال عده ای که دارند به من کمک می کنند راحت بشه باید بگم که امروز ایشان دوباره از من خواستگاری کردند و گفتند هدفشون ازدواج هست....
ایشان گفتند که حتی پارسال هم قصد رفتن نداشتند و منتها تا من گفتم تمام ایشان آنقدر شوکه شده اند که تا مدت ها اصلا نمی دونسته چی رخ داده...
گفتند تمام این مدت به یاد من بودند و اصلا قدرت فکر کردن به کسی نداشتند و الان قصدشون بررسی دوباره جهت شناخت در راستای ازدواجه....
و قرار شد با همفکری هم به گونه ای با خانواده من صحبت کنند تا اجازه شناخت دوباره به ما بدهند و الان مهمترین مشکل ما راضی کردن پدر منه که اصلا روحش خبر نداره...ولی مادرم فعلا موافقه ....
منتظرم این بار با همفکری هم این مشکلاتو حل کنیم..
برای هر دو ما دعا کنید....
نمی خوام احساساتی باشم ولی فقط یک چیز برام جالبه و اینکه این همه زمان من به یاد ایشون بودم اونم این طور بوده ..همه این یکسال و می گه اصلا نتونسته بره از اینجا و می خواد مبارزه کنه در جهت مثبت تا به قول خودش یک زندگی زیبا دونفره همیشگی داشته باشیم...
البته من مدام به خودم می گم سارا هر ان ممکنه نشه ...و اصلا احساساتی نمی خوام بشم و در جواب این محبتش فقط گفتم ممنونم..
حالا در حال برنامه ریزی هستیم در راستای هدف..
برامون دعا کنید..![]()







:

علاقه مندی ها (Bookmarks)