ساحل افتاده گفت : گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم ؟

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

هستم اگر مي روم گر نروم نيستم

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

هستم اگر مي روم

خوشتر ازين پند نيست !!!

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست