نه هنوز راهی برای رفتن دارم
قلمت با خودش آتش داشت ...و تنها من فهمیدم معنای آن را
از سکون تا حرکت...
نشست و نشست و هي فکر کرد. ديد فکرش به جايي نمي رسه. خوب که فکر کرد ديد فکرش همون جا که خودش نشسته، نشسته بود. خواست فکرش فراتر از اين نشستن باشه. برا همين ايستاد و فکر کرد. دوباره هر چي فکر کرد ديد فکرش به جايي نرسيد. با ايستادن هم فکرش فراتر نرفت چون همون جايي ايستاده بود که قبلا نشسته بود. دوباره با خودش فکر کرد. فکر کرد که سکون فکرش رو در حد فضاي نشستن و ايستادن اسکان داده. پس بايد چي کار مي کرد که فراتر از سکون بره؟
واسه همين باز فکر کرد. اين بار يه چيزي فهميد.
ديد اگه سکون نبود امکان نداشت به حرکت فکر کنه.
خواست حرکت کنه اما مي ترسيد.
آخه به ثابت بودن عادت کرده بود. فکر مي کرد آرامش همون ساکن بودنه. اما فکر مي کرد، چون جز نشستن و ايستادن تو يه نقطه هيچ وقت حرکت رو تجربه نکرده بود.
احساس مي کرد فلجه چون يه عمر آرامش رو در فلج بودن و يه جا بودن تصور کرده بود. پس فکر کرد که اول کار اينه که بايد راه رفتن رو تصور کنه.
اين همه توقف برا اين بوده که به اين تصور برسه.
تو ذهنش تمرين کرد و تمرين کرد يه تمرين متفاوت با همه زندگيش.
تفاوتي که تفاوت رو ايجاد کرد و فکرش رو به يه تصور رسوند. حالا بايد تصور رو اجرا مي کرد.
پس الان موقع عمل بود.
از اين مي ترسيد که موقع راه رفتن لنگ بزنه.
ولي با اين حال مصمم بود که اولين قدم رو برداره.
شروع کرد و اولين قدم رو برداشت. خيلي سخت بود و طاقت فرسا، دلهره آور و سنگين.
ولي مهم همين شروع بود با همه ي سختيها و وحشتهاش.
قدم بعدي رو راحتر برداشت، راحتر از قدم اول نبود ولي برا راه رفتن اميدوار تر شد.
ترسش خيلي کمتر شده بود. ديگه براش مهم نبود که کسي به خاطر لنگيدنش مسخرش کنه. چون هدفش رو مي دونست.
انقدر راه رفت و انقدر تمرين کرد تا به جايي رسيد که خيلي ها راه رفتن رو از اون ياد مي گرفتن. خيلي سختي کشيد
ولي هر چي سختيها بيشتر مي شد بيشتر احساس آرامش مي کرد.
يه کمي که به عقب نگاه کرد ديد اون سکوني رو که فکر مي کرده آرامشه، فکر نبوده فقط يه خيال بوده.
خيالي که تو تصورش درست به نظر مي رسيده.
اينبار ديد که هم مي شه تصور سکون بودن رو کرد و هم مي شه تصور حرکت رو. ديد که اين وسط با فکرشه که مي تونه انتخاب کنه. انقدر تو راه رفتن خبره شده بود که از هيچي هراس نداشت. مي دونست که اگه سر راهش کوه هم قرار بگيره با حرکت کردن مي تونه ازش بگذره.
ديد که برا حرکت لازم نيست که حتما از اول راه رفتن رو تجربه کرده باشي.
ديد که گذشته ي ساکن اون باعث اين حرکت شده بود.
ديد که حتما لازم نيست براي داشتن آينده ي پربار، گذشته ي پرباري هم داشته باشي.
ديد که برا راه رفتن فرقي نمي کنه گذشته چي باشه،
مهم نيست که از کجا اومدي ، مهم اينه که کجا مي خواي بري.
مهم خواستن برا راه رفتنه و اراده کردن.
ديد و فهميد و تجربه کرد.
فهميد که توقف بزرگترين عامل برا حرکتش بوده.
الان ديگه هدفش فقط حرکت نيست بلکه مي خواد راه رفتن رو تو مسير درستش ادامه بده.










علاقه مندی ها (Bookmarks)