فقط بخاطر اون اتفاق نیست یه جور احساس وابستگی بهش دارم همونطور که قبلا گفتم ما از سالهای قبل همدیگرو میشناختیم و همانطوری که با خواهرهاش رفتار میکرد با منم همونقدر راحت بود .کس دیگه ای تو زندگیم نیست یعنی اصلا به این چیزها اعتقادی نداشتم.ایشون اینقدر شناختم که اگر هر حرکتی بکنه کاملا میفهمم که توی مغزش چیه یعنی تا ته اشو میخونم.به مشاوره هم از سیر تا پیاز ماجرا را گفتم چون اگه نمیگفتم راه حلی که بهم میداد به دردم نمیخورد.قبل از اختلافشون باهمسرش ،خانم ایشون چیزی نمیدونست اما بعد از اون فهمید با این وجود عکس العملی نشون نداد.بچه هاش 1دختر و1 پسر 14 و 15 ساله اند.ایشون از همسرش هنوز جدا نشده در واقع همخونه اند .بچه ها هم پیش هردوشونه طبیعتا.سوال دیگه ای باشه در خدمتم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)