مرسي از اينكه زود جواب دادين فكر نميكردم اينجا اينطوري باشه ولي انگار جاي خوبي واسه درد و دل هستش اميدوارم دوست خوبي براتون باشم

راستش مشكل من اينه كه من با يك خانومي رابطه دارم كه يك سال از اين رابطه ميگذره كه
اين خانوم 9 سال از من بزرگتره ازدواج هم كرده ولي طلاق گرفته يك بچه 10 -11 ساله جريان از اينجا شروع شد كه دائيم يك مغازه ي پوشاك باز كرد كه اين خانومو براي شاگردي اورد اونجا من هم خيلي براي باز كردن مغازه و خريد جنس به دائيم كمك كردم بعدا دائيم به من پيشنهاد داد كه برم پيش اين شاگرده واستم منم خيلي خجالت ميكشيدم ولي با اصرار رفتم (در ضمن من 18 سالمه) دو سه روزي گذشت و ما با هم خوب شديم در حد حالت خوبه چند سالته از اين جور حرفا بعد به يه بهانه اي شمارشو به من داد (راستي من خيلي خوشكل هم هستم ) البته اون هم خيلي خوشكله ها اصلا بهش نمياد 27 سالش باشه فكر ميكني دختره خيلي هم با كلاس ميگرده به من گفت واسم اس ام اس بفرست منم كه بدم نميومد ديگه بلاخره بعد از يك هفته من باهاش عادي شدم و بهش عادت كردم هر روز از صبح تا شب با هم تو مغازه بوديم اين خانوم هم خونه ي باباش بود دو سال هم بود طلاق گرفته بود جوري شده بوديم كه من نيم ساعت دير ميرفتم 10 بار زنگ ميزد كه بيا تنهام به من ميگفت با كسي نيستم فقط با تو ام -هميشه باهات ميمونم از اين جور حرفها خيلي هم حرف از س-ك-س با من رو ميزد ميگفت خيلي دوست دارم با تو س-ك-س كنم كه چقدر تو مغازه دستمو ميگرفت حالا بگذريم خيلي به هم عادت كرده بوديم كه اصلا تا اون موقع حرفي از بچه بودنه من نميزد بعد از يك ماه دائيم به من گفت ديگه نيا مغازه من هم نرفتم بعد اين يارو به من گفت چرا نيومدي گفتم اره دائيم گفته نيا كه ديد فرداش به من زنگ زد گفت من بدونه تو نميتونستم اونجا باشم در اومدم چند وقت گذشت و (من هميشه باهاش در تماس بودم ) اين از پدر مادرش جدا شد و واسه خودش خونه گرفت كه من رفتم خونشو ديدمو چند بارم گفت بيا كه ميخواستيم باهم س-ك-س كنيم كه نميشد وغيره... بعد از يكي دو ماه كه من هر روز زنگ ميزدم خونش با هم صحبت ميكرديم كم كم ديدم داره با من سرد ميشه و حرفايي كه نميزدو ميزد مثلا ميگفت ما به هم نميخوريم تو بچه اي خيلي از تو بزرگترم من بي جمبه هم كه فوري عاشق شده بودم -بعد گذشت و به جائي رسيد كه يك شب بهش هر چي زنگ زدم گفت پشت خطي دارم و قطع كرد گفت خيلي بيكاري ها كه تا بحال بهم اينجوري نگفته بود اينجا بود كه فهميدم با يكي ديگه رفيق شده كه تا يك ماه بهش زنگ نزدم بعد از يك ماه يك اس ام اس دادم ديدم زنگ زد فكر كردم ميخواد بگه دست وردار ديگه بلاخره گوشي رو برداشتم ديدم يك جوري صحبت كرد كه انگار نه انگار كه با من اين كارو كرده و منو دعوت كرد خونش من هم پذيرفتم رفتم وقتي رفتم ديدم خيلي چيزا عوض شده وسايل نو چيزاي گرون كه بعد يكي - دو ماه فهميدم با يه پسر پولدار رفيق شده كه براش خرج ميكنه كه گذشتو كه باز دوباره رابطمون كم كم سرد ميشد كه تا الان باشه حالا هم ديگه زياد به من توجه نميكنه ديگه زنگ نميزنه من هم زنگ ميزنم با زور جواب ميده انگار ديگه براش مهم نيستم من هم با ديدنه اينها بازهم نميتونم ازش دل بكنم به نظر شما چكار كنم كه اون مثل اولا شه به من علاقه داشته باشه فقط از من نخواين فراموشش كنم كه اصلا نميتونم فقط كمكم كنين دارم از فكرش ميميرم اون كه با اون پسره همه عشق و حالشو ميكنه منم شدم پيام بازرگاني تورو خدا كمكم كنين